فیلمنوشت زیر برای که کارپانزده تا بیست دقیقه نوشته شده است. البته هنوز کامل نشده وبقیه اش بعد از نوشته شدن به ترتیب همین جا به روز می شود.ممنون که می خوانید.
وخدایی که دراین نزدیکی ست
(نماي بيروني،روز)
نمايي از خيابان اصلي شهر در اول صبح كه خلوت است وتك وتوك ماشين ازآن مي گذرند.ماشيني سفيد رنگ به محوطه پايگاه اورژانس115 وارد مي شود وپارك مي كند.مردي حدودا"سي ودو سه ساله ازآن پياده مي شود.لباس اسپرت وكفش كتاني به پا دارد.از داخل اتومبيل يك كوله پشتي وپيراهن سفيد اورژانس115ويك جفت كفش را بدست مي گيرد.دم پله ها كفشها را مي گذاردوكتاني را درجا كفشي قرار مي دهدو واردساختمان مي شود.
(نماي داخلي،روز،ادامه)
داخل پايگاه دونفر پرسنل كشيك هستند.اولي با لباس فرم نشسته و داردچايي ميخورد ودومي خوابيده ست.با ورود مرد اول مرد دوم بيدار مي شود وخواب آلوده متوجه حضور مرد مي شود.
مرداول:سلام،صبح بخير(آهسته مي گويد،با اولي دست مي دهد)
مرد خواب آلوده: سلام اميد جان(به بدنش كش وقوس مي دهد)ساعت چنده؟
اميد:هفت و بيست (با اشاره دست مي فهماند كه راحت باشد وبه اتاق ديگري مي رود تا لباس فرمش را بپوشد.)
(نماي داخلي،روز،ادامه)
دراتاق رختكن موقع تعويض لباس اميد متوجه افتادن يكي از دگمه هاي لباسش مي شود.لبخند تلخي مي زند و از كمد لباس نخ وسوزن مي گيرد ودگمه پيراهن رو مي دوزد.نفر لباس پوشيده هم مي آيد ودرحال تعويض لباس با اميد صحبت مي كند
اميد:چه خبر رضاجان؟
رضا(تندتنددرحال تعويض لباس هست): سلامتي خبري نيست .بااجازه ات زود برم خونه،خانمم ديرش ميشه. فقط اميدجان بنزين تقريبا"نصفه.ديروزچهارتا ماموريت داشتيم،يه 19-10.دگزا وهيوسينِ جان بگ يه دونه مونده سرنگ پنج هم كمه.من برم،كاري نداري؟
اميد:نه دستت درد نكنه،بسلامت.
در همين زمان همكار هم شيفت اميد-حسن-با سروصداودر حال صحبت با موبايل وارد مي شود.
حسن(در حال مكالمه با تلفن):اي به چشم..... اونم به چشم....فردا اول وقت ميرم تالار تاريخ رو قطعي مي كنم....الان ديگه بيست وسوم قطعي شد ديگه؟....اوهوم-روبه اميدورضا- سلام چاكريم-با اشاره چشم وابرو مي فهماند كه دارد با نامزدش صحبت مي كند-چشم...چشم..خوب،برو ديگه كلاست داره دير ميشه....(با اشاره از رضاخدافظي مي كند ورضااز ساختمان خارج مي شود)شمام سلام برسون...فداي تو.
اميد (با شوخي): بيا و برگرد هنوز وقت داري!يه نگاه به من بنداز،مجردي با اتوي شلوارم هندوونه قاچ مي كردم-به نخ وسوزن ودگمه اشاره مي كند-حالا ببين منو!
حسن: ديگه كار از كار گذشته!هفته ي ديگه هم شما به داشتن رفيقِ متاهل خوشبختي مثل من افتخار مي كنين!
نفر خواب آلوده (صدايش از اتاق ديگرمي آيد): 35-10شده،منتهي تنش هنوز گرمه حاليش نيست.
حسن(به نفر خواب آلوده):تو كه بد بخت از ترس زنت ماهي بيست ونه شبو كشيك ميدي،شب سي امم ميري خونه مامانت اينا!(اين را مي گويد وبه طرف اتاق خواب حركت مي كند).
(نماي خارجي ساختمان،روز،ادامه)
تصويري از ساختمان كه سروصدا وشوخي وخنده پرسنل از آن مي آيد.آرام آرام صداي آنها با صداي همهمه شهرکه صبح راآغازکرده در هم مي آميزد.
(نماي خارجي،روز،كمي بعد)
درب ساختمان باز مي شود واميد درحالي كه تعدادي دارو-قرص وآمپول-رابه همراه تلفن بي سيم در دست دارد بيرون مي آيد.از درون اتاق صداي صحبت مردخواب آلود مي آيد كه حالا مي دانيم نامش مجيد هست باتلفن مي آيد.
مجيد: پايگاه مركزي.....اميدولی زاذه،حسن عباسپور.....سرپرست ولی زاده.....كيلومتر61892
اميد به طرف درب كشويي آمبولانس مي رود وداروها را در جان بگ مي گذاردوبا حسن كه در حال تعويض كپسول اكسيژن هست هم صحبت مي شود.
اميد:يادت باشه به مهندس بگم دگزا داره تموم ميشه.
حسن:خوب.اين مجيد هم يه بار نشده كپسول ها رو عوض كنه(با كمي دلخوري)سر اين يكي هم كه هرز شده.
اميد:ديشب تا بيان پايگاه ساعت يك ونيم شد.خسته بودن ديگه،بي خيال حالا.وامت جور شد؟
حسن:با هزار بدبختي ديروز رفت به حسابم.فردا هم كُليُوم ميره به حساب تالار وآرايشگاه و فيلمبردار وعكاس!
اميد:همش؟!مگه چقدر گرفتي؟
حسن:هفت ميليون.چهارميليون واسه تالار،يه ميليون آرايشگاه،يه ميليون ودويست فيلم وعكس وباقي هم بقايتان!تازه حقوق دوماه رو با همه ي اضافه كاري تابستون وطرح دريا رو هم حساب كردم بازم كم دارم واسه خريد عروسي وشيريني وميوه وكيك وچي وچي وچي...
اميد:بابا عين من دست زنتو مي گرفتي مي رفتي يه سفر خانه خدا يه وليمه هم ميدادي تمام.
حسن:نميشد آخه
اميد:چرا نمي شد؟
حسن:فرق فوكوله!شما بچه ي آخر خونواده بودين وتوي خونتون سه تا عروسي قبل از تو داشتن.منِ بدبختِ سرسخُت نه اينكه اول وآخرم،واسم آرزوها دارن.تازه با اون بدبختي كه بابا مامان پونه رو راضي كردم كه منو به غلامي قبول كنن!
كار حسن تمام مي شود.كنار اميد مي آيد
حسن:راستي عاطفه چطوره؟خوب هست؟
اميد:راستش صبح كه مي اومدم يه خورده درد داشت.يه مسكن بهش دادم گفتم اگه بدتر شدي خبرم كن.
حسن:بد نيست با دكترش هم يه مشورت بكني يه وقت موعدش نشه؟كي وقتشه؟
اميد: حدود يه ماه ديگه ست.اما سر اون زايمان اولي كه اون بلا سرمون اومد ديگه هر دومون مي ترسيم.عاطفه بيشتر.توخونه تنهام هست،خوب زن ديگه مي ترسه.(كمي مكث مي كند)ساعت چنده؟
حسن:هشت ونيم
اميد:يه زنگ بزنم ببينم مادرم مي تونه بره پيشش.(با موبايل تماس مي گيرد) سلام عزيز....قربانت...آره....نه خبري نيست......نه عزيز.....خواستم ببينم مي توني امروز يه سر به عاطفه بزني؟....آره.....يه خورده درد داشت صبح......باشه.....آره خوبه...سلام برسون.....فدات.
حسن(به شوخي):سلطان غم مادر!
اميد:95-10بابا!
حسن كاپوت ماشين را بالا مي زند ومشغول وارسي مي شود.كار اميد تمام شده،نگاهي به حسن مي اندازد.
اميد:روغنشو چك مي كني؟
حسن:پس نه پس،دارم پنچري لاستيك عقب رو مي گيرم!
اميد:من موندم چطور خانمت حاضر شده با مسخره اي مث تو ازدواج كنه!
حسن:واله همين كه با مردي ازدواج كرده كه بيست شب رو كشيكه خودش يه معجزه اس.اصلابه نظر من بايد يه طرحي اجرا كنن كه بچه هاي115 با خانواده بيان سر كشيك.ميدوني چقدر حُسن داره؟
اميد:جدي؟ميشه بفرمايين چه محاسناتي داره؟
حسن:عرضم به حضور انور آقاي خودم اول اينكه غذادرست كردن وشتشو و رفت وروب رو خانوما انجام ميدن.دوم اينكه دور همي خيلي خوش مي گذره.سه از اون اينكه آدم دلواپس خونه نمي شه(اميد كمي چهره درهم مي كشد)چهارم اينكه مي تونيم كشيك زياد بگيريم وديگه مهموني رفتن و اومدن خرج ومخارج واينا رو هم كم مي كنه.پنجم اينكه بازم بگم يا حاضري سر ناهاروشستن ظرفا يه سه گيمه بازي كنيم؟
اميد:شما اول صاحب منزل بشو بعد بگو بنده منزل!.هنوز هيچي نشده پروپوزال كشيك خانوادگي داره مي نويسه!(به طرف ميز پينك پونگ توي محوطه حركت مي كند)عجالتا" واسه ناهارو ظرفاي امروز يه برنامه عملياتي بنويس تا بعد!.
حسن:خووووبه.جبار بعد مدتها كسي رو پيدا كرده كه مي تونه باهاش سرشاخ شه.حالاي نمايش خيلي مزه داره(به ميز بازي مي رسد)واين نمايش با باخت اين مزدور كله خشك به دست من به پايان مي رسه(توپ را براي تعيين زننده سرويس به زير ميز مي برد)درضمن تموم خونه هاي رامگون هم به آتيش كشيده ميشه.
مجيد از پايگاه بيرون مي آيد.
مجيد(روبه اميد):داش اميد ما رفتيم(روبه حسن)شادومادكشيك خوبي داشته باشي،مواظب سفينه باش.
اميد:ياعلي(بامجيد دست ميدهد)سلام برسون.
حسن:خدافظي!
مجيد مي رود.اميدكه در تعيين توپ اشتباه كرده تلفن بيسيم وساعت مچي اش را باز مي كند وروي لبه پنجره پايگاه جايي نزديك محل بازي مي گذارد.راكت بازي را بر مي دارد وآماده بازي مي شود.
حسن:بفرماييد قربان(توپ را به اميد تعارف مي كند)
اميد:قربونيتم!
(خارجی، ادامه،روز)
بازی را شروع می کنند.صدای شلوغی شهر-بوق،موتوراتومبیل،سوت پلیس،دزدگیر اتومبیل،صدای ترمز و تصادف-می آید.
(داخلی،مرکزپیام،روز)
صدای تلفن می آید.دستی گوشی تلفن را بر می دارد.
(خارجی،مرکزپیام،ادامه)
صدای تماس تلفنی مردی روی تصویر ساختمان مرکزپیام می آیدکه گزارش یک تصادف را می دهد.
(خارجی،پایگاه اورژانس،روز)
تلفن پایگاه درست زمانی که امیدمیخواهد سرویس بزندمی آید.امید توپ و میز را رهامی کند وسریع نگاهی به شماره می اندازدوتلفن رو برمی دارد.
امید(روبه حسن):مرکزپیامه.(جواب تلفن را می دهد)سلام،شهابی هستم....بله.....بله......مورد چیه؟.....الان حرکت می کنیم.(روبه حسن)بجنب بریم.تصادف شده.
ادامه دارد...

برچسب:
نویسنده: محمدجواد