خرید بک لینک
ize=3>

وقصه ی این دنیای این همه ساله ی پیر،برای منِ تازه،ازاینجابود که آغاز شد.....

تکلمه:

نازنینی درکامنتی پنهانی مرا برد به روزهایی که کمی دورتر از امروزمان بود.ماهم که خاطره باز اینجا برایش نوشتیم.می دانم که به سخاوت،سادگی ما مردم دریا نشین را می بخشند.

آره ....جان.

روزای خیلی خوب گذشته رو بیادم آوردی اما خوب اگه همیشه مث اونوقتا بود که دیگه مزه اون روزا یادمون نمی موند که الانه بشنیم و با حسرت در موردش حرف بزنیم.اصلن ذات آدم رو با حسرت وغصه ساختن تا هی همینطور برای خودش روزای خوب بسازه وبعد هم بشینه و غصه اش رو بخوره.اما اگر همش همینطور شیرین بود که مزه نمی کرد به جون شما ومن.تلخی این روزا باید باشه که شیرینی اون روزای دور هنوز خدا توی یاد شما و جون من بمونه.اگه همه آواز خونا درست وبی غلط وصاف می خوندن کجای ذهن من الان بعد اینهمه سال می تونست ترانه ی بن بست داریوش رو درست بخونه؟

اگه همه ی روزا شیرین وقشنگ و روشن بودن،من کجا می تونستم خاطره ی روزی که توی "چه"نشسته بودیم بی غم وبدهکاری و تلخی رو حک کنم روی سنگ دلم؟ اصلا اگه همه ی آدما به چشم همه ی دیگه شیرین ومهربون ونازنین بودن،اونوقت من از کجا می تونستم بفهمم یه جایی دیگه توی این شهر،مملکت،اصلا توی یه گوشه ای دیگه از این دنیا کسی هست که نبض دوستی ومحبت به ضربان قلبش بستگی دارد.همه که عزیز ونازنین باشن،من به پشت پنجره نشستن قناعت می کنم.

حالا گیرم گرفتاری زیاد هست،ماچی که امروز دوست عزیزمون بمن داد از مراسم وهدیه و خنده ی قبلی بیشتر چسبید.سال بعد کام به کامنتی که امسال دادید شیرین می کنم.باقی بقایتان.

برچسب: نویسنده: محمدجواد تاريخ: شنبه 3 تير 1391 ساعت: 13:39

صفحه بندی