خرید بک لینک

كنار بخاري علاء الدين دراز مي كشيدم وبا خط خوش كودكي برايشان عيد شما مبارك مي نوشتم.كفش هاي نو روي پله اول ايوان خانه برق مي زدندومن باخودم قرار مدار مي كردم كه تا يك ماه اول فوتبال باري نكنم كه مبادا عزيزم دعوام كند...

ا ين روزهاي آخرسال كه مي آمدخريدن مجله ي اطلاعات هفتگي را نمي شد نديد گرفت.همين چندروزمانده به عيد در مي آمد ومعمولا صفحه روجلدش عكسي مناسبتي باعيد وبهاروشكوفه بود.روي جلدش هم تيتر مي زدنندمثلا ويژه نوروز1360صدوبيست صفحه وقيمت استثنا"صد ريال!همراه با مطالب سرگرمي وجدول ونكات مفيد ايام عيد،داستانهاي نوروزي والبته برنامه وزمان پخش فيلمهايي سينمايي دوتا كانال تلويزيون.مي نشستم سرفرصت وباحوصله زير تمام فيلمهاي سينمايي را باخودكارقرمز خط مي كشيدم كه فلان ساعت فلان فيلم را كانال يك نشان مي دهند.روي پله هاي سيماني ايوان خانه كه گرم از آفتاب تازه ي بهار بود مي نشستم وبا خواندن اسمهايي كه قراربود مارا به ضيافت چشمها ببرند،هزارجور قصه براي خودم مي ساختم."ديدنيها" را هرشب پخش مي كردندوبه افتخار ايام عيد"فانوس پندار"و"آن روي سكه"اكبرعالمي را كانال يك نشان مي داد با نمايش تكه هايي ازتروكاژهاي سينمايي فيلمهايي مثل"جيسون وآرگونات ها"يا"سفرهاي سندباد"و"اوليس وغول يك چشم".زير اسامي اين برنامه ها حتما دوتاخط قرمز پررنگ كشيده مي شدندتا محكم كاري شود كه حتما ببينمشان."مردي از مايسي نيكو"اسم خواستني براي هرفيلمي مي تواند باشد،اينهم دوتا خط قرمز.دوتا هم براي "هفت سامورايي"-هرچندبراي بار دهم نشانش مي دادند-ودوتا هم براي فيلم"شاهدي درشهر" كه تويش"لينو ونتورا"بازي مي كرد وهنوز هم به نظرم بهترين "ژان والژان"فيلم وسريال هاي"بينوايان"هست.اعلان برنامه ها را هي ازپايين وبالا ميخواندم واز بر مي كردم كه مبادا ازيادم بروند.توي تلويزيون آقاي پاكدل-كه هميشه مرتب وشيك پوش بود ومهربان- با لبخند مي آمد ودرباره برنامه هاي نوروزي صحبت مي كردو قند توي دلمان آب مي كرد.

روزهاي آخرسال، مدرسه كشدار مي گذشت وغصه تكليف عيد رابا وعده هاي شيرين عيدي وتلويزيون ومهماني وآجيل وتخم مرغ رنگي فراموش مي كردم.معلم از صفحه چند تا چند كتاب هاي درسي را علامت ميزد ومن توي فكر ديدن"قصاب باشي" وسالن گرم وتاريك سينما بودم.رياضيات را از جمع عيدي هايي كه قرار به گرفتن شان بود ياد مي گرفتم.هي دوستانم را سبك وسنگين مي كردم تا از بين شان به دوسه نفري كه به اندازه جيبم بايد كارت تبريك عيد بهشان مي دادم انتخاب كنم.كنار بخاري علاء الدين دراز مي كشيدم وبا خط خوش كودكي برايشان عيد شما مبارك مي نوشتم.كفش هاي نو روي پله اول ايوان خانه برق مي زدندومن باخودم قرار مدار مي كردم كه تا يك ماه اول فوتبال باري نكنم كه مبادا عزيزم دعوام كند.توي حوض وسط حياط ماهي قرمزها گمانم بوي عيد رو حس كرده بودند كه سرحال وبازيگوش هي مي آمدند روي سطح آب و دايره هاي كوچك موج درست مي كردند.بايد همين امروز وفرداي قبل از عيد آب حوض را عوض مي كرديم وآب پاكيزه را ازچاه مي كشيديم وتويش مي ريختيم.عيد كه مي شد همه-حتي ماهي قرمزهاي حوض- خانه تكاني مي كردند.

مادر با دامني پراز تخم مرغ از مرغداني گوشه ي حياط-كه وسطش درخت آلوچه هزار هزارتا شكوفه سفيد داده بود- بيرون مي آمد. مي نشستم كنار علاء الدين به انتظار وتماشا كه چطورپوست پياز قرمزوتخم مرغ ها را توي قابلمه پر آب مي ريزد وباشعله كم آنها را خوشرنگ ،به آرامي مي پزد.بهترين شان براي من بود كه بايد با بچه هاي فاميل براي"تخم مرغ شكستن"مي جنگيدم.

درب كوچك سبز رنگ حياط راكه باز مي كردي،پدر با دست هايي پر از شيريني وآجيل وشكلات،با اخمي مهربان مي آمد.همينطور با كفش مي آمد روي ايوان وبسته هاي خريد عيد را به عزيز مي داد كه كمي دعوايش مي كرد:

-باز كه رفتي ده بيست كيلو شيريني واينهمه آجيل وشكلات خريدي! اقلكن كفشتو در مي اوردي آقا!

در جعبه شيريني ها را جلوي چشمان مشتاق ما باز مي كرد وبا پدر دعواي ملايمي مي كرد كه چرا اينهمه شيريني زبان ونخودچي خريدي ومثلا كشمشي وقطاب نخريدي.بعد هم بما تعارف مي كرد كه يكدانه از هركدام كه دوست داريم برداريم ومن هميشه شيريني زبان بر مي داشتم.

سفره بزرگ عید-که چهارخانه های سفید وقهوه ای داشت وپشت اش کلکی بود که موقع تا زدن سفره بهم نچسبد-راتوي مهمان خانه پهن مي كردند وهمراه با خواهرها تمام آن خوردني هاي خواستني را مي چيدند وسط سفره همراه با آيينه وسبزه وكاسه اي برنج شالیزار خودمان كه تويش چندتا سكه يك توماني بود.بوي عيد همه ي مهمان خانه ودنياي كودكي را پر مي كرد.يواشكي مي رفتم كليد مهمان خانه را كش مي رفتم وحوالي ساعت هاي يك كمي بعداز ناهار!-كه همه ي بزرگترها خواب بودند-به جعبه هاي شيريني وشكلات وآجيل ناخنك مي زدم.حواسم بود كه طوري بردارم كه مادر نفهمد.اما هميشه مي فهميد وبا گوشه وكنايه مي گفت كه مي داند كار كي هست.

ننه آخرين قلاب بافي هايش را هم تمام كرده بودوديگر كمتر از دردچشم ودست وپا گله مي كرد.عوضش روسري توربافي كه تازه تمام كرده بودراهديه به خواهر بزرگتر مي دادوقول سال بعد را به خواهر دومي.

حواسم به همه ي دنياي آن روزها بود،حتي به پرستوهايي كه كنار نردبان پشت بام خانه داشتند خانه شان را مي ساختندوهي تندِ تند مي رفتندكاه وگِل مي آوردند.حتي حواسم به جوجه اردكهاي زردوسياه توي حياط كه كنارپاشويه حوض مي نشستند ودل سير آفتاب مي گرفتندبود.حواسم به جيب هايم بودكه پر از شادي عيدي گرفتن می شد.حواسم به بقالي "اوس محمود"بودكه كاغذ كادويي جديد با شكل "آدم آهني" و"میکی موس"آورده بود.حواسم به گل فردوسي توي حياط بود كه گلهايش داشتند شبيه سربازهاي دوره قاجار با قباي قرمز مي شدند.حواسم به دلم بود،دلم آن روزهاي آخرسال يك طور ديگه اي ميزد.(اينطوريه!)

اصل نوشت:

وبا شما-بانوی فروردین-جهان آغاز شد.تولدت مبارک مادرِ جان

برچسب: نویسنده: محمدجواد تاريخ: شنبه 3 تير 1391 ساعت: 13:39

صفحه بندی