راستــش کــُلی خـودم ُ مشغول کـردم ..حسـابی هـَم بـد عـادت شــُدم اصن نمیتـونم تو خـونه بشـینم...
سه روز کـه مـیرم سـر ِ کـار سـه روز دیگـه رو هـم واسـه خـودم کـلاس هـا متـفرقـه ثـبت نـام کـردم :دی
کـه حــالا بمـاند چـه کـلاسایی میباشند
خـُلاصه اش 1 روز تعطـیل بـَرام بـاقی مـونده اونـَم جمعه است :دی
الانـم کـه نشستم دارَم اینارو مینویسـم دارَم میمیرم از خــــــواااااابــــــ
امـا هم دلــَم نمیـاد برگـه های ملوسی خـالی بمونه
:) هـَم پـروزه ی ترم آخرمو نشستم واسـه یکی از دوستام ردیـف کـردَم براش فـرستادم
:)
+ گــــیج میــرویـــــــــم
+ یادمه هنرستان که بودم رفتم کارورز محل کارورزیم از کارم راضی بودن اونجا منو 2-3 ماه نگه داشتن براشون کار کردم ..اولین حقوقمو هم که گرفتم جو گیر شدم... یه مبلغیشو انداختم صندوق صدقات :دی
+ حالا حدود 7 سالی از اون موقع میگذره اینبار اولین حقوق مدرک لیسانسمو گرفتم :) و یه مبلغشو به نیت اینکه با ایام محرم یکی شده باسه کمک به هیئت دادَم :)
+ میدونی؟ مــَن امام حــسیـن رو خــیلی دوست دارم :)
+ November Rain آهنگـی کـه دارَم بـا پیانو تمـرین میکنم ..
همین !
ZzZzZzZzZzZzZzZz
بعد نـوشـت:
+ اوه اوه مــَتن پــُر از غـلط بــود چون دیـشب بـا چشمای خـواب آلود ایینجـا رو آپ کــَردم , Any way الان همه رو اصلاح کـَردم
+ الان حـدود سـه مـاهه کـه یـه بی خـواهـر مـادر کـه نمیدونــَم کـیه با اسـم رمـزی مــیاد اینجـا واسه مــَن کامنت فحـش مـیذاره مـیره :)))) عــزیزم مـَن دقـیقا نمـیدونـَم از چـی سوخـتی و میسوزی ولــی مطمئن بـآش با ایـن کـارات بـه گـَرد پامم نمـیرسی :* حـالا زور بــزَن کـه عقده هاتـو اینجــوری خـالی کــُنی :* راستـی مـَن وَقتی از یکـی بـَدَم بـیاد و بخـوام راجع بهش بـَد بگـم جـولوشــَم میگم ...نـه مثـل تـو بـا نقـاب بیام جولو :))))
برچسب:
نویسنده: محمدجواد
تاريخ: شنبه
3 تير
1391 ساعت: 13:40