خرید بک لینک
حکايت
خطيبی کريه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فرياد بيهوده برداشتی .
مردمقريه بعلت جاهی که داشت بليتش می کشيدند و اذيتش را مصلحت نمی ديدند تايکی از خطبای آن اقليم که با او عداوتی نهانی داشت باری بپرسش آمده بودش .گفت : تو را خوابی ديده ام ، خير باد . گفتا : چه ديدی ؟ گفت : چنان ديدمکه تو را آواز خوش بودی و مردمان از انفاس تو در راحت . خطيب اندرين لختیبينديشيد و گفت : اين مبارک خواب است که ديدی که مرا بر عيب خود واقفگردانيدی ، معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج ،تو کردم کزين پس خطبه نگويم مگر بآهستگی.#
از صحبت دوستى برنجم
كاخلاق بدم حسن نمايد
عيبم هنر و كمال بيند
خارم گل و ياسمن نمايد
كو دشمن شوخ چشم ناپاك
تا عيب مرا به من نمايد

(گلستان سعدی- باب چهارم : در فوايد خاموشى)

برچسب: نویسنده: محمدجواد تاريخ: شنبه 3 تير 1391 ساعت: 13:46

صفحه بندی