حکايت خطيبی کريه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فرياد بيهوده برداشتی . مردمقريه بعلت جاهی که داشت بليتش می کشيدند و اذيتش را مصلحت نمی ديدند تايکی از خطبای آن اقليم که با او عداوتی نهانی داشت باری بپرسش آمده بودش .گفت : تو را خوابی ديده ام ، خير باد . گفتا : چه ديدی ؟ گفت : چنان ديدمکه تو را آواز خوش بودی و مردمان از انفاس تو در راحت . خطيب اندرين لختیبينديشيد و گفت : اين مبارک خواب است که ديدی که مرا بر عيب خود واقفگردانيدی ، معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج ،تو کردم کزين پس خطبه نگويم مگر بآهستگی.# از صحبت دوستى برنجم كاخلاق بدم حسن نمايد عيبم هنر و كمال بيند خارم گل و ياسمن نمايد كو دشمن شوخ چشم ناپاك تا عيب مرا به من نمايد (گلستان سعدی- باب چهارم : در فوايد خاموشى)