یادم نیست چه ایستگاهی سوار شدم. یادمه خیلی خسته بودم و تو مترو جای سوزن انداختن نبود. یادمه یهو یه جای خالی دیدم که کسی ننشسته بود. یادمه احساس میکردم بجای اینکه به سمت صندلی راه برم از خستگی داشتم مثل آب جاری میشدم. نشستم. یادمه دیدم خانمهای کناری تا چند تا صندلی دور و بر با دست و دستمال و روسری بینی هاشون رو گرفته بودن. خانم کناریم رو نیگا کردم. یادمه دستاش پوست پوست بود و عجیب بوی وایتکس میداد. یادمه بهش گفتم دونات میخوری؟ یادمه سر درد دلش باز شد: ساعت هشته و تازه دارم میرم خونه ام تو ورامین/ از صبح سر پام و خانمه پونزده تومن داده و میگه ندارم بیشتر بدم/ نمیذاره زودتر بیام/ برای دخترش سرویس اتاق خواب خرید امروز سه میلیون/ تا برسم پسرم خوابه و منو نمی بینه/.... تنم خسته بود، قلبم خسته تر شد!
کارم چی شد؟ هیچی! تا من باشم و یادم باشه دور آگهی های ظاهر آراسته و روابط عمومی عالی رو خط بکشم!
برچسب:
نویسنده: محمدجواد
تاريخ: شنبه
3 تير
1391 ساعت: 13:47