چند روز پیش نسرین دیگه جواب سلامم رو هم نداد. فک میکنه خودمو میگیرم و اونم متقابل عمل می کنه. اونقدر غصه دارم کرده این کارش که نگو. دلم میخواد توی واگن که وارد میشم دوستام بهم لبخند بزنن اما یا خسته ان یا ازم دلخور. اون روز با طعنه به یه دوستِ دیگه مون گفت: خوبه که آدم یادش نره چی بوده و کی بوده و حالا به کجا رسیده. مگه من به جایی رسیده ام اصلاً؟ یه اتاقک کوچیک که فقط دلِ صاحبش دریایی بوده و سپرده اش به من. مگه مردم چقدر گل میخرن؟ صاحب کارم یه روزی بهم گفت اگه کاردستی هم انجام میدی بیار بذار برای فروش. کاردستی! ببه بافتنی هام و گلدوزی هام و خیاطی هام بگم کاردستی؟ یاد اریگامی هایی که توی مدرسه بعنوان کاردستی درست میکردیم افتادم. حالا با کاغذ و چسب و روبان یه چیزایی میسازم که دکّه ی این بنده خدا همش ضرر نباشه. دلم میخواد برای نسرین هم درست کنم تا باهام آشتی کنه. قهر خوب نیست، آدمو دلتنگ تر میکنه. راستی یه کم که بیکار باشم پروین اعتصامی می خونم. این شعرش رو تقریباً حفظ شده ام بس که خونده ام . خیلی قشنگه شعرهای این بانو.
سحرگه غنچه ای در طرف گلزار / ز نخوت بر گُلی خندید بسیار
که ای پژمرده روز کامرانی است/ بهار و باغ را فصل جوانی است
نشاید در چمن دلتنگ بودن/ بدین رنگ و صفا بی رنگ بودن...
اگر ما هر دو را یک باغبان کِشت/ چرا گشتیم ما زیبا شما زشت؟
بیفرزو از فروغ خود چمن را/ مکاه ای دوست قدر خویشتن را
بگفتا هیچ گُل در طرف بستان/ نماند جاودان شاداب و خندان
مرا هم بود روزی رنگ و بوئی/ صفایی جلوه ای پاکیزه روئی
سپهر این باغ بس کرده است یغما/ من امروزم بدین خواری تو فردا...
مزن بیهوده چندین طعنه ما را/ ببند ار زیرکی دستِ قضا را
چو خواهد چرخ یغماگر زبونت/ کند باد حوادث واژگونت...
از این پژمردگی ما را غمی نیست/ که گُل را زندگانی جز دمی نیست.
برچسب:
نویسنده: محمدجواد