- هیشکی...این محرم و صفر است که گُل فرشی ها را ویران کرده است!
- چرا نمیای تو قطار پس؟
- دیگه روم نمیشه. دیگه ازم بر نمیاد. من عسل خورده ام انگار. نمیتونم به آب قندِ بی مزه دلخوش بشم.
- حالا میخوای چیکار کنی؟
- میشینم و دست به دعا میشم تا نوزادی بدنیا بیاد توی بیمارستان همین نزدیکییای مترو؛ تولد خانومای مامورای قطار باشه؛ پسرا با نامزداشون توی مترو قطار بذارن و دیر برسن به قرارهاشون و مجبور به عذرخواهی بشن، پیرمردا یاد جوونیشون کنن و دلشون هوای نرگس شیراز کنه... آدمها می تونن بهونه زیادی برای گُل خریدن داشته باشن. اصلن خود تو! نمیخوای بعنوان جایزه یک روز کار سخت برای خودت گُل بخری؟
برچسب:
نویسنده: محمدجواد