خرید بک لینک
رمز عبور وبلاگم گم شده بود؛ مثل خودم که توی هیاهوی روزهای زندگی گم شده ام. هیچ راهی برای عبوز از سد رمز عبور نداشتم. حتی نمی تونستم برای خودم کامنت بگذارم. روزهای بدی بود. فکر می کردم چه راحت یکی توی این دنیای مجازی می تونه نباشه. به سادگیِ نداشتنِ رمز عبور. حالا که اینجام و به روزهای پشتِ در موندنم فکر می کنم، می بینم شاید اصلاً لازم نبوده که باشم. من این خونه مجازی رو دارم اما هیچ خونه واقعی نیست که مالِ من باشه. هیچ آدم واقعی نیست که به من فکر کنه و دوستم داشته باشه. برای کسی مهم نیست اگر اینجا داد بزنم و بگم: میخوام بمیــــــــــــــــــــــرم. کامنتها هم که یا میان میگن: نه نمیر، زندگی قشنگه که آدم از خوندنشون بیشتر غمش میگیره که یه عده ای هستن که زندگی رو روشن و خوب میبینن پس من چی؟ یا هم که میان مینویسن تو دستفروش و گلفروش واقعی نیستی و داری از این راه ترحم جمع می کنی و پول در میاری و این جور حرفا که خوب بگن دیگه! چیکار کنم؟! یه عده ی معدودی هم میان و راحت ترین و به صرفه ترین راههای خلاص شدن از شر زندگی رو ارائه میدن که از همین راه دور بر دستانشون که داره روی کیبورد مینویسه بوسه می زنم.

اونقدر بد نوشتم که می تونید آرزو کنید باز هم پسوردم رو فراموش کنم.

برچسب: نویسنده: محمدجواد تاريخ: شنبه 3 تير 1391 ساعت: 13:47

صفحه بندی