به مناسبت دو سالگی سایت:
"پرده ی اول"


اوایل جاده ی اردیبهشت بودیم،خبر رسید یکی از رویایی ترین کارتون های کودکیِ نسل ما – باخانمان- در حال پخش مجدد است و ما بی آنکه بفهمیم چگونه، تمام عصر هایمان را در کنار جعبه ی خوش رنگی می گذراندیم که بنا بود تصویر شیرینی از روزهای بی دغدغه ی کودکی هایمان را به تکرار بگذارد. باخانمان زیر مجموعه ی یک برنامه ی دیگر بود که انگار تقدیر برایش سرنوشتی ماندگار تر از هر چیز دیگر را رقم زده بود...سلام بهار!
روزهای اول پس از تماشای باخانمان بی تفاوت از کنارش می گذشتیم و سرمست از یادآوری شیرینی های گذشته به روال عادی برمی گشتیم، صحبت های دونفره مان هم خالی از هرگونه بحثی در رابطه با این برنامه بود، آن روزها هرگز در باورمان نبود که روزی می رسد که حتی دوستی چندین و چند ساله ی مان هم تحت الشعاع این برنامه ی به ظاهر ساده قرار می گیرد.
حالا یک هفته بیشتر بود که باخانمان تبدیل به یک بهانه ی کوچک شده بود برای اینکه لحظه شماری کنیم تا ساعت 6 بعد از ظهر، حالا منتظر بودیم یک تیتراژ سفید و شفاف رو ببینیم، دیدن دو پسر نوجوان که همپای باد می دویدند و در نگاهشان آنقدر انرژی و نشاط داشتند که تو خیلی ساده میتوانستی آنها را جزئی از خودت بدانی و تمام فاصله ها را به همان باد مهربانی که آنها را در بر گرفته بود بسپاری و از درون آینه ای که در دستان یکی از آن ها بود به پسرکی لبخند بزنی که داشت در خودش پیدا میشد...!
سیزده اردیبهشت اولین باری بود که در گپ های دو نفره مان اسم "محسن افشانی" به میان آمد، حرف هایمان طبق معمول به شوخی کشید و این اسم هم در میان خنده های بی نهایتمان گم شد،اما همان شب –شاید از روی کنجکاوی های دخترانه- تصمیم گرفتیم از این پسرک شیرین و فریبنده بیشتر بدانیم، سرچ در اینترنت پیش پا افتاده ترین کاری بود که میشد انجام داد، سرچش کردیم و تنها یک وبلاگ تاریک و دلگیر که متعلق به خودش بود پیدا شد و یک وبلاگ دیگر به نام سلام بهار... مکان دوم چند روزی تبدیل به پاتوق ما شد و محلی برای گپ و گفت با دیگرانی که آنها هم حسی شبیه به ما را داشتند،هر روز پس از اتمام سلام بهار همه جمع میشدیم و هر کس تحلیل خودش از برنامه ی آن روز را ارائه میکرد و در کنارش هم یک دنیا خنده ی از ته دل، همان چیزهایی که هنوز هم بعد از گذشت 2 سال در حسرت تکرارش هستیم و هیچکس نمی تواند درک کند چه قدر آن ساعات برای ما ناب و خیال انگیز بود...!
"پرده ی دوم"

چهارشنبه،هجده اردیبهشت 87...طبق عادت جدیدی که پیدا کرده بودیم بعد از اتمام سلام بهار به طور کاملا اتوماتیک! در چت بودیم و در حال مرور برنامه و بازخوانی خنده های کسی که عجیب دوستش داشتیم، فکر ساختن یه وبلاگ در حد یک ایده ی سطحی و گذرا از ذهنمان گذشت...براش وبلاگ درست کنیم؟ خب که چی بشه؟ تو اینترنت که هیچ عکس و خبری ازش نیست،مطبوعاتم که اصلا نمی شناسنش! با چی وبلاگ رو سر پا نگه داریم؟ بی خیال...بالاخره یه چیزی میشه! حالا اسمشو چی بذاریم؟ و از همان لحظه تا نیمه های شب مدام به همدیگر اسم و لقب پیشنهاد دادیم و خندیدیم و خندیدیم و خندیدیم...خنده هایی که مدت هاست سکوت بی رحمی آن ها را بلعیده و جایش را به تبسم های اجباری داده است!
سر انجام Glam به عنوان یک پیشوند برای اسم محسن انتخاب و در نهایت تبدیل به آدرس وبلاگ شد، بارها سوال شد که چرا Glam ؟ معنای این واژه به طور کلی به "فریبنده" اطلاق میشد و مطمئنا هنوز هم برای خیلی ها این پرسش مطرح است که چرا اینهمه وقت و عشق بی نهایت نثار محسن شد نه شخص دیگری، به معنای Glam برگردید...ما هرگز تا پیش از آن روزها هیچکس را چه در میان هنرمندان و چه انسان های معمولی ندیده بودیم که نگاهش "آن" داشته باشد، که وقتی به لنز زل میزند و تند تند دیالوگ هایش رو میگوید چیزی در دلت بلرزد و یک حس مبهم وادارت کند که بی بهانه دوستش داشته باشی،که بی آنکه بفهمی چه شد گرم کلماتی بشوی که با یک سادگی وصف نشدنی از لبانش جاری میشوند، محسن افشانیِ سال 87 هیچ چیز نداشت جز همان "نمک فریبندگی" که تمام قدرتش بود...!
همان شب پست اول وبلاگ ارسال شد و ما گام در راهی گذاشتیم که خیال میکردیم یک سرگرمی کوچک است و امروز و فرداست که از خاطرمان برود...شاید هنوز هم نتوانیم به درستی آن انگیزه ی اول را به خاطر بیاوریم اما یک چیزی را خوب می دانستیم...می توانست از روی حس پیشگویی و یا چیزی شبیه آن باشد ولی یقین داشتیم روزهای خوبی برایش در آینده رقم می خورد...
بگذریم...شروع می کنیم... یک قالب آبی ساده به نیت رنگ چشمانی که یخ های دلمان را آب کرده بود انتخاب شد و به تدریج یک جمع دوستانه شکل گرفت که کار هر روزش مرور سلام بهار بود و در یک شادمانی بی نهایت غوطه ور بود، چرا که یک ماه و اندی مانده بود تا پایان سلام بهار...!
اما آن طور که انتظار داشتیم نشد و ...
و سی اردیبهشت سلام بهار به طور کاملا ناگهانی تمام شد، برنامه بدون حضور کیوان ساکت روی آنتن رفت و بازار شایعات و حرف و حدیث ها به شدت داغ شد! آن روز اولین باری بود که ما در یک جو خاص قرار گرفتیم، شرایط به گونه ای شده بود که باید یک تنه در مقابل تمام بحث ها می ایستادیم و اجازه نمی دادیم خدشه ای به اعتبار تازه به دست آمده ی محسن افشانی وارد شود،سوم خرداد اولین پست رسمی ما در حمایت از محسن به روی وبلاگ آمد و بعد از آن به طور ناخودآگاه این روند برای ما تبدیل به وظیفه شد! اینکه در مورد هر موضوع ریز و درشتی که به نحوی نیاز به تایید یا تکذیب دارد مطلبی منتشر کنیم و تبدیل به تیریبون موثق محسن افشانی بشیم...بدون کوچکترین ارتباطی!
چند روز اول خرداد ماه همزمان با تمام بحث های سنگینی که با دیگران انجام می دادیم غمی تلخ از درونمان می جوشید و مدام تکثیر می شد، تصور سپری کردن فصلی که تمام بهار بودنش را وام دار تماشا کردن یک نفر می دانست آنقدر عذاب آور بود که حتی امروز...پس از گذشتن 2 سال هنوز هم میشود تلخی اش را با تمام وجود زندگی کرد...سلام بهار رفت که بازگردد اما با افتخار سند شیرین ترین دروغِ دنیا را به نام خودش زد و ما هم تصور کردیم میشود با برنامه های دیگر خاطره بازی کرد و هاشور کشید به روی تمام لحظه های لبریز از شادی و شکوفه و خنده هایی که حتی خدا هم انتهایش را حدس نمیزد!
"پرده ی سوم"


چهارشنبه،هشت خرداد 87...سریال کارآگاهان پخش شد و محسن افشانی با یک نقش چند دقیقه ای رسماً به جرگه ی هنرپیشگان پیوست، حالا نشریات هم – شاید به لطف سر و صدایی که در اینترنت به پا شده بود – با محسن مهربان تر برخورد می کردند، چند مصاحبه در فاصله های زمانی کوتاه منتشر شد و فرصتی دست داد تا پسرک خاطره ساز رو بیشتر بشناسیم، صداقت از گفتگوهایش می بارید و اعتراف می کنیم هیچوقت در بین هنرمندان کسی را با این درصد از راستگویی سراغ نداشتیم! مجله ی "جوان خانواده" به عنوان رسمی ترین نشریه، اولین مصاحبه با محسن افشانی و کیوان ساکت را چاپ کرد، چند روز بعد اسکن های مجله در وبلاگ قرار داده شد و اولین عکس های با کیفیت – بعد از اسکرین کپچرهای سلام بهار – از محسن در اینترنت پخش شد، و شاید تنها هم قطاران آن روزها درک کنند لذت دیدن آن عکس ها با هیچکدام از عکس های زیبا و حرفه ای که در آینده ازش دیدیم برابری نمی کند و نخواهد کرد!
چندی بعد مجله ی "جوانان امروز" برای اولین بار تصویر محسن رو در کنار کیوان به روی جلد برد، تحت تیتری با عنوان "یک روز بهاری با مجریان سلام بهار!" عکسی که بر روی جلد این مجله نقش بسته بود بدون شک تا هر زمان که نام محسن افشانی برده شود در ذهن تک تک آن هایی که از ابتدا همراهش بودند تداعی خواهد شد،محسن افشانی در مصاحبه های ابتدایی اش همانگونه بود که ما در ذهن پرداخته بودیم، به همان میزان مهربان، بی غل و غش، صمیمی و البته پاک...!
بعد از آن روزها ما مشتری دائم مجله هایی شدیم که سخاوتمندانه جای خالی اش در دنیای صمیمی تر مجازی را برایمان پر کردند...اندکی البته!
خط به خط حرف ها،مصاحبه ها،خبرها، و هر سطر ریز و درشتی که ذره ای به پسرک قصه ی ما مرتبط میشد در بن بست تنهایی مان بی وقفه تایپ شد و حالا بعد از دو سال، ما مالک آرشیوی از مصاحبه هایی هستیم که به اندازه ی تمام حروف به کار رفته در آنها میشود از درونشان خاطره بیرون کشید بدون اینکه ذره ای غبار بر رویشان نشسته باشد...
"پرده ی چهارم"

یک سریال روتین با یک قصه ی پیش پا افتاده و یک اکیپ کاملاً متوسط قدم بعدی محسن در بی کران هنرپیشگی بود، ترانه ی مادری را دوست نداشتیم، چرا که همانند یک تقاطع گمراه کننده میان ما و محسنی که می شناختیم و خاطراتی که در عمیق ترین جای دلمان پنهان کرده بودیم فاصله انداخت، فاصله ای که به آن سرعت انتظار به وجود آمدنش را نداشتیم، حالا با هر مصاحبه ای که خوانده میشد به جای اینکه بیشتر دوستش داشته باشیم و دنبال نقاط مشترکش با خودمان بگردیم با تمام وجود درک میکردیم منطق عجیب غرور را...و بزرگی میگفت که "بزرگ شدن درد دارد" و ما تمام آن فصل را درد کشیدیم تا پسرک بزرگ شود، در میان پرده ای از باران و نمک که در ضیافت ربنّا بی رحمانه به او تقدیم شد عاشقانه ایستادیم که مبادا ثانیه ای در دلش احساس تنهایی کند، که نکند در معبد خیالش از مائی که ادعای حمایتش را داشتیم برنجد و حس کند پشتش خالی است...
از پاییز به بعد، تله فیلم هایش به مرور به آنتن رسیدند و ما با پخش هر کدامشان نمی دانستیم از کدام بعد باب انتقاد را باز کنیم...آنقدر که تمامی نداشتند!
پرده آخر...

پسرک آرام آرام قد کشید، درست مقابل دیدگان ما، پس نمیتوان گفت که از حجمه ی بی امان تغییراتش شگفت زده ایم، پا به پایش قدم زدیم در کوچه های مهربانی و جاده ی رفاقت، چه اهمیتی دارد که این کوچه ها یک طرفه بودند یا دو طرفه؟ مهم این است که با هم بودیم هر چند دور...خیلی دور!
شاید کسی درک نکند که این یک نوشته ی استثنایی است...از یک روز استثنایی...از آن روزهایی که در زندگی کم هستند، امابین حجم بزرگی از اعداد مردد مانده ایم...تقویم را باز می کنیم...13 اردیبهشت برای اولین بار اسمش را می بریم و 18 اردیبهشت بود و او را از دل بهار خلق می کنیم و برایش جشن می گیریم و چه کسی می داند از آن روز هزار و یک رنگ اتفاق افتاده است...به ناکجاآبادهایی رفتیم که قابل توصیف نیست...چوب خط همه ی این روز ها را رویی آن دیوارهای فروریخته رسم می کنیم...ولی مهم نیست، حال همه ی ما خوب است و با اکسیژنی پر از دلتنگی برای آن روزها نفس می کشیم...شاید روزی، جایی و زمانی به این نتیجه رسیدیم که او واقعی نبود...اما خاطره ها این خیال پوچ را تحریم می کنند و تو می دانی او همیشه با ماست یا بهتر بگویم ما همیشه با اوییم!...یاد می گیریم آن طرح اکسپرسیو ارامش بخش را تبدیل به خطوط کنستراکتیو کنیم...چون به هر حال او بزرگ شده است و نمی تواند همانی که بود باشد!...با همه ی این ها باید بفهمی واقعیت همیشه با چیزی که در ذهنت می پروانی فرق می کند و خواه و ناخواه به خاطر آن حس خوب دوس داشتنی که می تواند نوعی احترام هم باشد، همه چیز را نادیده بگیری و بگویی این نیز می گذرد...
بهانه سازی می کنیم...کم کم همین بهانه دغدغه مان می شوند...نشان دادن دوست داشتنی بودنش به عنوان یک موجود نازنین بدون این بهانه ها سخت بود...شاید هم اصلا نمی شد...چون ما طوری بزرگ شده ایم که تنها خود وجودی یک فرد را دوست داشته باشیم، نه به خاطر صنفی که در آن هست...اما از آنجایی که این بهانه ها می تواند راهی برای خوشحال کردنش باشد، پس می مانیم...عاشق سر و صداهای کیبرد می شویم...فرو رفتگی پس انگشتان دستمان و شکست ناخن ها را از چیز دیگری می بینیم...اما اهمیت نمی دهیم...گاهی ناامید می شویم و می گوییم باید بارمان را ببندیم، اما بی خبری از اینکه یه حس آشنای قدیمی می تواند همه چیز را به روال سابق برگرداند و نگران باشیم از اینکه مبادا کسی که بهار گذشته رسید را در زمستان رها کرده باشیم و دوباره می مانیم...برعکس همه ی آشنایان و ناآشنایانی که با ادعای حمایت آمدند و بی خبر از صحنه رفتند...شاید چون ما حرمت دوستی را حفظ کردیم و می دانیم اگر شروعی هست، آمدنی هستی و بودنی، باید تا انتها باشی...هر چند پیش تر با کسانی بودیم که بالاخره زمانی رسید که از دست رفتند، شاید چون خاص نبودند!...ولی با قاطعیت در وجودی حقیقی هستیم، هر چند شاید برای عده ای چیزی جز عنصر مجازی نباشیم و چه تعبیر بی رحمانه ای است این تعبیر!
به هر حال او توانست خودش را به بیرون از باغ های کودکی پرتاب کند، از درد شعر بیرون بیاید و چه بی رحمانه تبدیل به نثر شود...بوی او با بهار کوچیده است...روز دریایی تمام شده و پیراهن پرتقالی اش هنوز در خاطره ی درختان آلبالویی مانده است...اما کاش دون کیشوت کوچولو بیدار می شد، صورتش می شست و بعد می فهمید که شاید بعضی وقت ها اسب های کاغذی می سازد...کاش این حرف ها برایش چیزی بیش از آینه های باشد که در آن غرورش را به تماشا بنشیند...اما....اما می دانم گاهی، وقتی، زمانی او همان گنجشک قصه ها می شود که وزن ندارد و ما برای این نیامده ایم که دفترهای قدیمی را دوباره خوانی کنیم...آمده ایم از تو تشکر کنیم به خاطر روزهای قشنگی که کاشته ای...از تو آموختیم که گل های سفید را دوست بداریم و آن را در گوشه ی اتاقمان اویزان کنیم...
**************بنا به درخواست های بی شمار و 2 ساله شدن سایت 2 ویدئو از سلام بهار آماده کردیم...و مناسب ترین پست هم برای این ویدئوها همین پست فعلی بود...پس امیدواریم زیاد دیر نشده باشه
پارت اول پارت دوم"با تشکر از روشنک برای ویدئوها"
برچسب:
نویسنده: محمدجواد
تاريخ: شنبه
3 تير
1391 ساعت: 13:52