داستان پادشاه وزير:
روزي پادشاهي وزير خود را صدا مي زند و از او مي پرسد كه خدا چه مي خورد چه مي پوشد و چه كاري مي كند ؟
وزير هر چه فكر كرد نتوانست جواب پادشاه را بدهد نزد پادشاه رفت و گفت من نمي دانم.
پادشاه به او گفت حتما بايد جواب مرا بدهيد!
در غير اين صورت تو را خواهم كشت.وزير يك هفته مهلت خواست تا از دربار بيرون رود و از مردم پرس و جو كند شايد جواب پادشاه را پيدا كند.
پادشاه موافقت كرد وزير از دربار بيرون رفت يك هفته تمام شهر را زيرورو كرد و از هر كس پرسيد جواب نيافت.
مهلت تمام شده بود وزير از ترس اين كه به دست پادشاه كشته نشود
برچسب:
نویسنده: محمدجواد