
مثال اول- فرض کنید اتاقهای خانهی پدری را- خانهای که در آن بدنیا آمده و بزرگ شدهاید و دوستش دارید- بین برادرها تقسیم کردهاند و سهم شما پستویی سرد و نمور است که نه پنجرهای دارد و نه راهی به هوای تازه و برادرها اجازه نمیدهند گاهگاهی برای هواخوری به حیاط خانه بروید و با فراغ خاطر پاهایتان را زیر نور آفتاب دراز کنید تا دلتان به همان خوش باشد. حالا تصور کنید به میانسالی رسیدهاید و برادرها همه بزرگ و عقلرس شدهاند اما هنوز حاضر به تقسیم روشنایی روز با شما نیستند. ممکن است بالاخره از نشستن در تاریکی و سرما خسته شوید و با خودتان بگویید مبادا همین الان بمیرم و داغ تماشای آسمان بر دلم بماند! آنوقت اتاق کوچکتری در زیرزمین خانهی همسایه، آنهم در مجاورت یک توالت بد بو را به پستوی خانهی خودتان ترجیح بدهید چون اتاق جدید پنجرهی کوچکی زیر سقف دارد که اگر پرده را کنار بزنید و دراز بکشید میشود لااقل گوشهای از آسمان آبی را از پشت آن دید و این شعر فروغ را زیر لب زمزمه کرد که:
آه سهم من این است، سهم من این است... سهم من آسمانی است که آویختن پردهای آن را از من میگیرد...
حالا تصور کنید که فامیل شما را بخاطر انتخابتان و ارجحیتی که به داشتن اندکی نور و دیدن تکهای از آسمان دادهاید سرزنش کنند و شما مجبور باشید هر روز توضیح بدهید که کم کم داشتید نا امید میشدید و این جابجایی با تمام عیبهایی که دارد آخرین فرصتتان برای تجربهی ذرهای نور و احساس گرما بود...
مثال دوم- فرض کنید مادرتان زن خشنی است - مسلماً مادر شما و مادر من مهربانترین موجودات عالم هستند و این فقط یک فرض است- که هر روز کتکتان میزند، با قاشق داغتان میکند، گرسنه نگاهتان میدارد، اجازهی درس خواندن به شما نمیدهد، به فکر رخت و لباستان نیست، به فکر آیندهتان نیست، زیر چشمهاتان همیشه کبود است و دندههاتان را از فرط گرسنگی میشود یک به یک شمرد آنوقت یک نامادری پیدا میکنید که به هردلیلی زخمهاتان را مرهم میگذارد، به شما غذا میدهد، برایتان کیف و کفش و لباس میخرد و به مدرسه میبردتان، از شما پرستاری میکند و شبها قبل از خواب برایتان کتاب میخواند...
آیا طبیعی نیست که نامادریتان را بیشتر از مادر واقعیتان دوست بدارید؟ حتی اگر فامیل هر روز سرزنش کنند و بگویند که عشق دومی واقعی نیست و چون مصلحت میبیند محبت میکند و تظاهر است و...
هرچه هست بچهی بیچاره احساس امنیت میکند.
برچسب:
نویسنده: محمدجواد