تو میگفتی وفادارم، محبت را خریدارم
ولی دیدم نبودی
تو گفتی آن حبیبم من، که بر دردت طبیبم من
ولی دردم فزودی
تو میگفتی که روز و شب، بُود نام توام بر لب
ز عشقت بیشکیبم
دلم دیدم نمیجویی، به لب هرگز نمیگویی
به جز نام رقیبم
من از بیخبری ز ناز و دلستانی تو
شدم فتنه بر آن محبت زبانی تو
غم خود به فسون در دل من چون بنشاندی
زدی بر دل من آتش و در خون بنشاندی
گر چه ای پری ز دوریت بیقرار و بیشکیبم
بَر کَنم دل از تو بس بُوَد هر چه دادهای فریبم
من تحمل جفای تو بیش از این نمیتوانم
گر فرشتهای دگر تو را از حریم دل برانم ...

برچسب:
نویسنده: محمدجواد