یک وقت هایی فقط باید نوشت. مهم خوانده شدن و نشدن نیست. مهم همه ی حس ِ تخلیه ای است که قرار است بعد از نوشتن، به آن دست یافت. درست مثل ِ حضور ِ لحظه ای یک آدم، که همه ی تو را تخلیه می کند و باعثِ خیلی افکاری می شوند که شاید ماهیت شان کاملا بادی است.
روزهای خوبی بود و نبود. بعضی هایشان حتی خیلی خوب بود. شاید به اندازه ی یک حباب ِ صوورتی ِ خیلی بزرگ، که وقتی تمام شد و ترکید، طعم صورتی ِ توت فرنگی اش، حجم رویاهایم را گرفت.
آدم ها دوست دارند که دیده بشوند. که حس بشوند. که اسمشان را صدا بزنی و بهشان لبخند بزنی. که بگویی چقدر دلت برایشان تنگ شده و چقدر تا دیدار بعدی، مشتاقی. گاهی به آدم ها زل بزنید. زل زدن ها خیلی خوب هستند. وقتی زل بزنید که آدم ها رویشان به دیوار است. رویشان به فرد سومی است. رویشان اصلا به خیالاتشان است. بعد، به طرف چشم های ثابت ی شما رو می کنند و لبخند می زنند. این لحظه ها طعم دارد. طعم ِ آیس پک شکلاتی با موز زیاد.
می شود خوشحال بود با همین بودن های اندک. بودن هایتان را دریغ نکنید.
* پنج شنبه صبح مرا دعا کنید. زمان کنکور از راه رسید.
برچسب:
نویسنده: محمدجواد