خرید بک لینک

آب از روی شانه ام به زمین می خورد و می شکست. داشت خستگی م را می شست. آرام و نم نم. بی حرکت ایستاده بودم، چشم هایم بسته بود و داشتم به بوی خوب ِ لیمو فکر می کردم که همه ی حمام را گرفته بود. بوی لیمو و هُرم نفس هایم و گرمی آب، انگار داشت تک به تک، ثانیه به ثانیه ی دردهایم را می شست. از حمام که بیرون آمدم، صداها با هم قاطی شده بود. انگار که درون ِ شیشه ای بودم که نه درست می شنید و نه دیده می شد. بابا توی آشپزخانه بود و انگار داشت آهنگ می خواند. روی اُپن، یک ماگ ِ بزرگ دوغ بود. یک قلپ خوردم و ماگ به دست به داخل اتاق رفتم. خواهرم توی اتاق بود. دست راستش را به سمتم نشانه گرفت و اخم کرد. چیزی گفت. نشنیدم. تمام ِ من، انگار خالی شده بود.

روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم غرق شوم. غرق شدم.

برچسب: نویسنده: محمدجواد تاريخ: شنبه 3 تير 1391 ساعت: 14:28

صفحه بندی