فکر می کنم خدا من را می شناخت که پسر نشدم. چون احتمالا می رفتم حوزه علمیه درس می خواندم و بعد به طریقی خودم را بالا بالاها می رساندم و بعد شروع می کردم به امر کردن و امر کردن. یک کتاب می نوشتم که پر باشد از فلان چیز و فلان چیز و فلان چیز که حرام هستند و دست ِ آخر، خانه تکانی را حرام اندر حرام اعلام می کردم.
دو تا جوان ِ فرهیخته و انگاری سرباز، پنج شنبه برای امر خانه تکانی آمدند. من و خواهرم اتاقمان را تمیز کردیم و آنها دیوارها را شستند. وقتی شب داشتند می رفتند، ما روی کاناپه در حالت مرگ افتاده بودیم و آنها، خندان و تخمه شکان، داشتند می رفتند. جمعه، مادر گفت که خیلی از کارهایش مانده، لباس ِ کارتان را بپوشید. فکر کردیم دارد سعی می کند که بخندانتمان. خندیدیم. اما او جدی بود.
شنبه، خانه تکانی مان تمام شد. من فکر می کنم همه ی اینها بهانه ای است برای زودتر مُردن! کار ِ خانه، خر است.
برچسب:
نویسنده: محمدجواد