امروز، رفته بودم پیش فال.گیر.
دیشب خواب خوبی نداشتم. مدام فکر می کردم ساعت از نه گذشته است و من دیر به محل قرار می رسم. ساعت، هفت بود که بیدار شدم. سرم سنگین بود. همه خواب بودند و نمی خواستم برای اینکه چیزی بخورم، صدایی تولید کنم. درِ یخچال را باز نکردم. ماشین را که استارت زدم، چیزی توی دلم تکان خورد. آدرس را توی نوت پد زده بودم. برگشتم خانه، کلید هایم روی آسفالتِ دمِ در، پخش شد. کلید توی در نرفت. انگار همه چیز دنبال هم صف شده بودند تا من راهم را ادامه ندهم. زنگ در خانه را زدم. بابا پرسید که کجا بودم. جواب دادم هیچ جا. آدرس را نوشتم و ماشین دوباره استارت خورد.
پیچِ ورودیِ حکیم-شرق بودم که پرایدِ سفید از پشت زد به ماشینم. فحش داد فحش دادم و از سردرد، راهم را گرفتم و رفتم. ماشین صدمه ندیده بود. رسیدم به ساختمان نقره ای.
چیزهایی شنیدم. زل زده بود در چشمانم و چیزهایی می گفت. گفت که همه شان را بنویسم. نوشتم. از کسی در گذشته گفت و از کسی در آینده ی نزدیک. من انگار آنجا نبودم. من جایی بودم در چیزهایی که دوست داشتم بیشتر ازشان می گفت. در کسی که گفت: " چقدر خوب که راهِ ارتباط را بستی ولی بازگشتی هست ". من انگار جایی بودم بین اسم هایی که میم و ه ( و شاید ح ) زیاد دارد.
برچسب:
نویسنده: محمدجواد