خرید بک لینک

سلام

بچه ی من نصف روز رو در مهد کودک میگذرونه. صبح ها بردنش به مهد کار مادرشه و آخر وقت اداری من میارمش خونه. امروز وقتیکه دفتم دنبالش دیدم حس غریبی داشتم.

معمولا وقتیکه من نیوشا ور از اف اف دم در صا می زنم چند دقیقه طول میکشه تا بیاد بیرون. تقریبا کسهایی که بعد از من بچه هاشون رو صدا می زنند سر سفرهای خونه شون حالش ور می برند ولی هنوز من در دم مهد منتظر بچه ام هستم.

امروز هوا کمی سرد بود و رفتم توی ماشین منتظر بودم. به بچه ها نگاه می کردم و به مربی که تا دست بچه رو توی دست والدین نگذاری نفس راحتی نمی کشه ـــ به مربی فکر کردم! چند لحظه مربی شدم.

به این فکر کردم که معلمی شغل انبیاست ولی مربی مهد کودک چی ؟ به این فکر کردم که یه صبح جمعه آدم نمی تونه بچه اش ور خونه تحمل کنه اون وقت این بدبختها شش روز هفته کارشون همینه. میدونی یه وقتی یک شغل داری و حقوقش هب بدبختیش می ارزه، آخه این کار پولی هم نداری!

دم در مهد که منتظر بچه ام می ایستادم برخورد بعضی والدین رو با مربی ها می دیدم. یارو خودش مثل فش می مونه حالا روی دست بچه اش یه خراش افتاده، زمین و زمان رو به مربی می دوزه!

دلم برای مربی ها سوخت. سرم رو به سمت مهد بر می گردونم . دست دخترم تور دست خانوم سرایدار مهد است. پای دخترم کی شلوار ضایع انگار بیرچامه ی مشترک بچه هایی که توی مهد جیش می کنند پاشه . غیر از کیف عروسکی یک پلاستیک که توش یونیفورم جیشی بود!

بچه ور که تحویل داد بهم گفت آب که می خورده لباسش خیس شده. لبخند روی لب داشت.

مربی مهد شغل انبیاست!

برچسب: نویسنده: محمدجواد تاريخ: شنبه 3 تير 1391 ساعت: 14:43

صفحه بندی