سلام
نمردیم و یک ماه رمضان دیگه هم رسید. من عاشق این ماه هستم. خاطرات شیرینی رو برام زنده می کنه.
وقتیکه بچه بودم به اصرار زیاد مادرم اولین حسر ماه رمضون ور بیدارمون می کرد. من و برادرم و بابا و مامانم سر سفره می نشستیم و مادرم می گفت: بچه ها نیت کنید که می خواهم 30 روز به خاطر خدا روزه بگیم.
چه غذا ها یواشکی نمی خوردیم و مثل مادر ترزا خودمون ور معصوم موقع افطار سر سفره می نشونیدم. چقدر خوش می گذشت. عاشق خونه ی مادربزرگم موقع افطاری بودم. خدابیامرز مادربزرگم همچین قبل از افطار اخمهاش توی هم بود و هی دعوامون می کرد ولی همیکه شکمش سیر می شد بهترین آدم دنیابود.
سال 81 آخرکاریها ماه رمضون همیشه افطار زنگ می زد از مغازه میرفتم خونه شون. بچه های خونه ور ترک کرده بودند و می گفت من و پدر بزرگت دوتایی تنهائیم تو هم بیا.
پی نوشت:
یاد همه ی سفرکرده ها به خیر.
برچسب:
نویسنده: محمدجواد