سلام
گاهی اوقات در چکاچاک روزهای سخت زندگی فرصتی پیش میاد تا به چیزهایی فکر کنی که فرسنگ ها از مشغله های فکری روز مره دورند.
چند وقت هست روی کامپیوتر محل کارم کنسرتی از گروه موسیقی "دارکوب"دارم. نمیدونم دیدیش یا نه، این روزها صبح درست وقتیکه بچه ها روزنامه ی صبحانه رو گوشه ی میز من پهن می کنند، من حین خوردن صبحانه اون رو می بینم. درسته که حال بچه ها از عقب و جلو کردن من به هم می خوره و نمیتونن بهم شکایت کنند ولی این باعث نمیشه من اون شوری که حامد بهداد اجرا می کنه چند بار با صدای بلند نشنوم.
یک آواز تربت جامی با رقص مردهای سیبیل کلفت محلی لباسها سفید و گشاد مخصوص صحرا نوردی.
خواننده فریاد میکشد و از نالیدن و رفتن یار می گوید و از اشتباه کردن عاشق و از تکیه به دیوار و از خاکریختن برسر کسی که یارش را گرفته!( در بگراند هم همون سیبیل کلفت ها می چرخند)
چند روزی بود که به اون سیبیل کلفت ها فکر میکردم. به اینکه کدوم یکی از اونها اگر یارش با ناله ازش جدا بشه به دیوار تکیه می کنه و فریاد می کشه : برگرد مواشتباه کردیوم و اشتباه کردیوم و اشتباه کردیوم!!!
به جون خودم اون سیبیل چخماقی هایی که من دیدم، یکی توی پوز یار می زنند که جز نالیدن غش هم بکنه. خلاصه!
یک پیرمرد پول دار می شناسم که دوبار سکته کرده. مدتهاست که بیماری قند داره و پاش از همون زخمهای معروف قندی ها داره و حالا چهار روزیه بیمارستان بستری و دکترها دارند برای اینکه پاش ور قطع کنند ای نگهش دارند کمیسیون تشکیل میدهند.
این پیر مرد غیر از این یک مشکلش یک هنر دیگه هم داشت و اون اینه که بعد از خاک کردن همسر قبلی چهار سال پیش دختر جوانی رو علی رقم میل همه ی اطرافیانش به همسری برگزیده بود. اون همسر خیلی جوان هفته ی پیش درست بعد از به تعمیر افتادن پیرمرد گذاشت و رفت.
حالا اشکهای پیرمرد در بستر سخت بیماری باعث میشه در بگراند ذهنم حامد بهداد با گروه دارکوب شور تربت جامی بخونند.


برچسب:
نویسنده: محمدجواد