خواستم به همین مناسبت فرخنده ، شما رو مهمون یکی از خاطرات تلخ و شیرین زندگیم کنم ..
جونم براتون بگه که :
آقا سه چهار سالی از ازدواجمون میگذشت که یه روز بعد از ظهر با وقت قبلی رفتم مطب یکی از همین دکترها .. نه .. از اونا نه .. از اینا .. آها .. آفرین .. از همینا ... تو اتاق انتظار روی صندلی نشسته بودم که دیدم روی یه تابلو با خط خوش نوشته لطفا از آوردن اطفال خودداری فرمایید .. یه کمی فکر کردم .. بلند شدم .. در زدم .. قبل از اینکه منشی چاقالوی دکتر به خودش بجنبه ، یاالله نگفته رفتم تو .. سلام کرده نکرده صاف تو چشای دکتر نگاه کردم و گفتم ببین آقای دکتر .. دکتری ؟ باش .. احترامت واجب .. ولی خودتون نوشتین زدین تو اتاق انتظار .. منم مثل بچه آدم گفتم چشم .. اطفال که هیچ ... بنده از آوردن حتی یه دونه طفل هم خودداری کردم .. یعنی بعد از سه چهار سال که از ازدواجمون میگذره خدا بهمون فرزندی نداده ... حکایت ما همون حکایت که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها ست .. دیگه هر گلی زدی به سر خودت زدی دُکی .. من نمیدونم دیگه ..
(ناگفته نماند که هر چی عکس و آزمایش و مدارک و سوابق و شواهد داشتم ریخته بودم تو یه گونی و همرام برده بودم )..
جناب دکتر لبخندی زد و اشاره کرد که بشینم .. نشستم رو صندلی روبروش ... یه کمی بر و بر نگام کرد .. بعد لبخند زد .. چرا هی لبخند میزنه این ؟ بعد یه نگاهی به گونی کرد و گفت تو این چیه خانم ؟ گفتم هر چی شما امر بفرمایین .. آقا عکس .. آزمایش .. گواهی فوت مرحوم همساده بغلیمون .. قباله عقد مرحوم بی بی سکینه که الهی نور به قبرش بباره .. بنچاق مغازه پسرخاله جاری صغری خانوم .. خلاصه تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ... و گونی رو خالی کردم رو میز .. شونزده کیلویی میشد غلط نکنم ...
لبخند زد .. اغراق نکنم یه ده دقیقه ای با عکسها و آزمایشها و مدارک ها و سوابق ها و شواهد ها کلنجار رفت ..( چی؟ مدارک و سوابق و شواهد خودش جمعه ؟ آقا منو سنه نه ؟ اون داشت کلنجار میرفت من باید به شما جواب پس بدم ؟) .. در همون حال هر از گاهی سوالاتی میپرسید که منم کوتاه و تلگرافی جواب میدادم که حواسشو از بررسی مدارک پرت نکنم .. دست آخر پس از تحقیق و تفحص بسیار ، تکیه زد به پشتی صندلی ، عینکشو در آورد گذاشت رو میز ، نفس عمیقی کشید و در حالیکه سعی میکرد لبخند ملیحی بزنه دراومد که :
- خوب ... میدونید چیه سرکار خانم ؟ با بررسی کامل و دقیق محتویات گونی ، ظاهرا شما هیچکدوم هیچ مشکلی ندارین ... فقط ... فقط یه مشکل اساسی هست ..
با تعجب دور و برمو نگاه کردم .. شما هیچکدوم ؟ غیر از من که کسی تو اتاق نبود .. پس چرا این میگه شما هیچکدوم ؟ دکتر که نگاه مات و مبهوت منو دید لبخند زنان گفت : منظورم شما و همسر گرامیتونه خانم .. شما هیچکدوم هیچ مشکلی ندارید ... فقط یه مشکل اساسی هست ... اونم میدونید چیه ؟
- نه به امام هشتم .. چوب بشم اگه بدونم .. شاقولوس مزمن بگیرم اگه بدونم ... آخه از کجا باید بدونم ؟
همچنان که سعی میکرد لبخند جوکوندش رو حفظ کنه گفت : خیلی ساده ست خانم ... شما با هم سازگاری ندارید .. هستن زن و شوهرهایی که هیچکدوم مشکلی ندارن اما با هم سازگاری ندارن و بچه دار نمیشن...
خوب نگاش کردم ... یهو به نظرم شد شکل یه دلقک ... از اینایی که تو سیرک یه توپ قرمز میچسبونن رو دماغشون .. هه ... یعنی خدا آدم از این ابله تر هم آفریده ؟ در حالیکه تو دلم بهش میخندیدم که آخه مرد حسابی .. تو از کجا میدونی ما با هم سازگاری نداریم ؟ علم غیب داری ؟ کف بینی ؟ رمالی ؟ در حالیکه سعی میکردم خونسرد و مودب باشم گفتم : اختیار دارید جناب دکتر ... فرمایشا میفرمایین ..شما اِند سازگاری شنیدین ؟ خوب ما همونیم ... یعنی از ما سازگار تر مادر دهر نزاییده ... بخدا هر چی آقامون میگن من میگم چشم .. یه غذاهایی براش میپزم که عروسی باباتم نخوردی ... همیشه هم با لذت میخوره و میگه دستت درد نکنه زن ... یه ترشی ها و مرباهایی براش درست میکنم که عمرا بتونی تو خواب هم ببینی .. یادمه حتی یه بار پیازداغم سوخت .. کتک که نزد نزد ... حتی نگفت خاک بر سرت کنن .. به تو هم میگن زن ؟ ... یعنی ماه .. گل ... نه دست بزن داره ..نه فحش میده .. نه معتاده .. خرجی میده در حد بنز ، تا چشت در آد .. کلی خرج میکنم تازه کلی هم پس انداز میکنم ... با همین پس انداز تا حالا دو بار رفتیم پابوس آقام امام رضا ... حج عمره هم اسم نوشتیم تازه .. یعنی من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنفی دکتر ... واسه همینم هست که آقامون بگن بشین میگم چشم .. بگن پاشو میگم چشم .. اصلا بگن بمیر .. بقاعده چشم گفتنم معطلش نمیکنم .. کفن پوشیدم خوابیدم تو قبر بوی حلوام هم هواست .. خدا رحمتم کنه ... هه ... حرفا میزنی آقای دکتر ... سازگاری نداریم ؟ هه هه ...
نمیدونم چرا اینا رو که میگفتم هی لبخندش عمیق تر میشد ... یعنی گوشه لباش میرفت سمت گوشاش ... رنگش هم بفهمی نفهمی سرخ شد .. فشار می اومد از یه جایی بهش .. نکنه بنده خدا ظهر آبگوشت لوبیا خورده ؟ در همین افکار بودم که شنیدم : از اون لحاظ عرض نکردم خانم .. وگرنه که از وجنات شما معلومه چقدر بساز و خانم و کدبانو هستین .. منظورم .. منظورم از یه لحاظ دیگه ست .. چطوری بگم ؟ خوب .. یعنی ...
-د جونت بالا بیاد .. بگو و خلاصم کن ... از چه لحاظ ؟
- ببینید خانم .. بذارید اینطوری بگم .. مثلا فرض کنید که شما از همسرتون جدا بشید .. خوب ؟
- ای خوب و خناق .. خوب و خمپاره سرد .. مردک سق سیاه .. واسه چی جدا بشم ؟ از اون وقت تا حالا دارم قصه حسین کرد شبستر ی میخونم برات ؟ همسر به این خوبی .. به این ماهی ... به این آقایی ... مریضم مگه ؟
- بعله .. از همسرتون جدا بشید و ... و با یه آقای دیگه .. ازدواج کنید ..
- اوا خدا مرگم بده .. خاک به سرم .. چی میگه این ؟ مگه خودش همشیره و والده نداره ؟
- بعله .. با یه آقای دیگه ازدواج کنید .. خوب .. یعنی .. حتما .. حتما بچه دار میشید ..
- نمنه ؟ از یه آقای دیگه ؟ میخوام صد سال سیاه بچه دار نشم مردیکه حمال ... تو خجالت نمیکشی فیس توو فیس تو چشای من نگاه میکنی و منو تشویق به طلاق میکنی ؟ اصن ببینم ؟ تو برای وصل کردن آمدی یا برای فصل کردن آمدی ؟ حقا که دلاکی بیشتر برازنده ته تا دکتری ..تو برو بشین با داداش کوچیکه ت منچ بازی کن .. تو رو چه به دکتری ؟
نمیدونم اینا رو از صورتم میخوند یا نه ... ولی همینطور که من داغ میشدم اون ادامه میداد :
- بعله ... و همینطور همسرتون .. اگه از شما جدا بشن و ...
- ای زبونتو مار غاشیه بزنه مرد .. الهی از همین چارتا نخ شوید آفت زده ات از سقف جهنم آویزونت کنن ... لااقل یه دور از جونی .. خدای نکرده ای .. چیزی ...
- بعله خانم .. همسرتون هم اگه با یه خانم دیگه .. ازد .. ازدوا ... بعله .. ازدواج کنن ...اون خانم هم ... خوب .. یعنی ... چیزه .. یعنی بچه دار میشن ...
- ای خوره به زبونت بگیره الهی ... ببر اون زبونتو .. ای الهی به زمین گرم بخوری پاشدن هم تو کارت نباشه ...آتیش به جونت بگیره ایشالا ... زبونتو گاز بگیر مردیکه وزغ .. دِ همین شماها هستین که بنیان خانواده ها رو به باد میدین دیگه .. وگرنه که ما داریم خوش خوش زندگیمونو میکنیم .. اصن آقامون گفتن من بچه نمیخوام اینقدر هم دکتر به دکتر نکن ...همش تقصیر خود خرمه ... تو این هیری ویری حافظ درونم هم بیدار شد : ببین که تا به چه حدم همی کند تحمیق .. قاف بده دکی .. نه عمو جون .. برو خر خودتی ... برو این دام بر مرغ دگر نه .. که حاج آقای ما را بلند است آشیانه .. فکر کردی خرم ؟ فکر کردی نفهمیدم ؟ لابد یه خواهر ترشیده ای ، دختر خاله آبله رویی ، دختر عمه ایکبیری کچلی ، چیزی داری که میخوای یه جوری آبش کنی .. نه داداش ... برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه .. آقای ما قربونش برم حتی یه گوشه چشم هم به دخترهای پکیده و کور کچل خانواده تو نمیندازه .. آقای ما هزار جا رفته خواستگاری تا قربون خودم برم منو انتخاب کرده ... برو عمو ...برو که مشترک مورد نظر خیلی هشیارتر از اونیه که تو فکر میکنی ...مردک ابله ..
داشت حرف میزدا .. اما من دیگه نمیشنیدم چی میگه ... تند تند محتویات گونی رو ریختم تو گونی و با حرص از در مطب زدم بیرون ... مردیکه بزغاله .. فکر کرده با کورها تیلیت خوردم .. خودش لابد سیاه بخت شده ، چش نداره زوج خوشبخت ببینه .. هه .. سازگاری ندارین .. تو به قبر بابات خندیدی عمو .. سازگاری ... تو اصن میدونی سازگاری با دال ذاله یا با شین خین ؟ مردیکه آمپول زن دایناسور ..
.....
پ.ن : ادامه دارد ....
برچسب:
نویسنده: محمدجواد