خرید بک لینک
" آقا دربست "...


تاکسی جلوی پام ترمز زد .. سوار شدم ... آدرس دادم ...


چه حالی بودم .. مسلمان نشنود کافر نبیند ... بعید میدونم خودِ خدا هم بدونه ... دلم آشوب میشد .. شقیقه هام میکوبید .. طلاق ... بخاطر عدم سازگاری .. بخاطر بچه ...دکتره گفت ... همین چند دقیقه پیش .. بالاخره دکتر بود .. برگ چغندر که نبود .. یه چیزی میدونست لابد .. صداش تو سرم میکوبید .. سازگاری .. سازگاری ندارین .. طلاق ؟ من که عمراً با یکی دیگه ازدواج کنم .. اصلاً بچه نمیخوام .. اما اون چی ؟ اونم نمیخواست یعنی ؟ چه حرفیه ؟ چرا نخواد ؟ چرا نباید بخواد ؟ حقشه .. حق مسلمش .. ای خدا ... میره خواستگاری ... با مادرش ؟ خواهرش ؟ نه .. این بار تنها میره .. میدونه خانواده اش اجازه این کار رو بهش نمیدن .. اونا منو دوست دارن .. دلشون نمیاد دل من بشکنه .. آره .. تنها میره ... دختره چایی میاره ... دختره .. آخ .. مرده شور .. نه ... گناه داره .. جوونه ... خوشگله .. خوشگله ؟ خیلی ؟ از من خوشگلتره ؟ آخ بمیری الهی .. نه خدا نکنه .. اون چه گناهی داره ؟ میپسنده ... چرا نپسنده ؟ دختره جوونه .. خوشگله ... خدا کنه از من خوشگلتر نباشه .. من میمیرم .. حتما میمیرم ... چایی که تعارف میکنه لبخند میزنه .. تو چشمای هم خیره میشن .. یه لحظه .. آخ ... چشماش .. چشماش چه رنگیه ؟ درشته ؟ خماره ؟ سبزه ؟ سیاهه ؟ ای خدا مرگت بده ... به کدومشون ؟ نمیدونم .. فقط خدا مرگ بده به یکی .. که دل من خنک بشه ... قرار مدار میذارن .. چقدر مهرش میکنه ؟ عروسی رو کدوم تالار میگیرن ؟ خوشبخت میشن ؟ میشن .. با هم سازگاری هم دارن لابد ... طولی نمیکشه که بچه دار میشن ... آخ .. بچه ش .. ای الهی دور بچه ش بگردم .. اما نه .. چرا دورش بگردم ؟ بچه اونم هست .. بچه دختره .. ای بمیری .. بمیری .. بمیری ... کی ؟ نمیدونم .. فقط یه نفر بمیره که من حالم بیاد سر جاش .. یه نفر که جوون نباشه .. خوشگل نباشه .. دلم نمیاد .. فقط یه نفر بمیره که این عروسی به هم بخوره .. لابد دختره یه عمه پیری داره ، خاله لب گوری ، بی بی دم مرگی .. یعنی اینا یه آفتاب لب بوم ندارن تو خانواده شون ؟ ... اون بمیره .. آره .. بمیره عروسی بهم میخوره .. آخ جون .. خدایا بمیره .. بمیره .. کی ؟ یکی که پیر باشه .. خوشگل نباشه ... ولی عروسی بهم بخوره .. خدایا .. یعنی این بار هم کت شلوار سورمه ای میپوشه ؟ چقدر بهش میاد .. دلم ضعف میره وقتی تصورش میکنم ... ولی اون چی ؟ اون کنارشه .. شونه به شونه اش قدم برمیداره .. دستهای همو گرفتن .. آخ .. دستهاش ظریف و نرمه ؟ از دستهای من نرم تره ؟ سفید پوشیده .. شایدم صورتی ... آخ .. چقدر دنبال لباس عروس صورتی گشتیم .. گیرم نیومد ... مجبور شدم مثل همه عروسها سفید بپوشم .. ولی دلم صورتی میخواست .. اینو بهش گفتم ... گفتم دلم لباس صورتی میخواد ... خندید .. گفت حسن خداداده را حاجت لباس صورتی نیست ... به اونم گفته یعنی ؟ عین همینا رو ؟ آخ .. بمیری الهی .. دورت بگردم .. خدا مرگت بده ... دردت به جونم ...


"باز آمدم به خانه .. چه حالی ؟ نگفتنی" ... رسیده بود خونه .. طفلک هنوز لباس هم عوض نکرده بود .. چایی درست کرده بود و منتظر من نشسته بود .. از جاش بلند شد .. اومد جلو دستمو گرفت ...


- به به .. خانوم خانوما .. رسیدن بخیر .. خسته نباشی .. بیا بشین بگو ببینم کجاها بودی ؟


-سلام .. مرسی ... دکتر بودم .. بهت که گفته بودم دیشب ..


-آخی .. نازی .. عزیزم دوباره تنهایی رفته شهر بازی .. خوب خوب ؟ این یکی چی گفت بهت ؟


- نخند .. مسخره بازی هم در نیار .. هیچی ... ببین .. بیا یه دقیقه بشین .. حرف دارم باهات ..قضیه کاملاً جدیه ..


-جانم ؟ بگو عزیزم .. چایی بریزم ؟ اصلا تو حالت خوبه ؟ میخوای بعدا حرف بزنیم ؟


-نه .. چایی نمیخورم ... حالم هم خوبه .. فقط بشین .. هر چی زودتر تکلیفمون روشن بشه بهتره ..


-تکلیفمون ؟ تکلیفمون که روشنه خانم .. من نوکرتم دربست .. هیچ حرفی هم توش نیست ..


-وااااای ... چرا مسخره بازی در میاری ؟ بشین ... دو دقیقه فقط گوش کن .. ببین چی میگم .. قول بده وسط حرفم نپری .. مسخره بازی هم در نیاری .. قول ؟ مردونه ؟


-آره عزیزم .. باشه چشم ... قول مردونه .. حالا بشین .. آب بیارم برات ؟


-نه آب نمیخوام .. چایی هم نمیخوام .. هیچی نمیخوام .. گوش بده فقط ... خوب ؟


-باشه خانومم .. بگو میشنوم .. جانم ...


-ببین .. رفتم دکتر ... خوب ؟ دکتره گفت .. گفت .. ببین .. این حق توئه .. اصلا تعارف نکن .. من میفهمم .. ببین ..


(نمیدونم چی شد که سد جلوی بغضم شکست .. یعنی یه شکستن میگم یه شکستن شما میشنوین ... یاد ندارم در تمام طول عمرم اینطور اشک ریخته باشم .. اینطور هق هق کرده باشم .. اینطور با تمام وجود لرزیده باشم و احساس درموندگی و بی پناهی کرده باشم) ...


هق هق کنان ادامه دادم :


-ببین .. دکتره گفت .. گفت اگه تو منو طلاق بدی .. ولی من که ازدواج نمیکنم .. بهت قول میدم .. من یه تار موی تو رو با هیچ مردی عوض نمیکنم ... برمیگردم خونه بابا ... قسم میخورم تا آخر عمرم هم ازدواج نکنم .. به جان خودت که میخوام دنیا نباشه ... ولی اگه تو منو طلاق بدی ...خوب ؟ بعد با یکی دیگه ازدواج کنی .. خوب ؟بعد تو دلت دختر میخواد یا پسر ؟ دوست داری شکل خودت باشه یا اون ؟ اون .. اون .. ببین .. کسی رو هم در نظر داری ؟ تو اداره ؟ تو دوست و آشنا ؟در و همسایه ؟ ببین .. با من تعارف نکن .. تو حق داری ... من که بچه نمیخوام ... میرم دنبال زندگیم .. میرم با درد خودم بمیرم .. اما تو چی ؟ تو حق داری بچه داشته باشی ... یه دختر ناز و ملوس .. یه پسر تپل مپل شیطون .. خوب ؟ حالا کی بریم ؟ کی اقدام کنیم ؟


-نگین .. نگین جان .. عزیز دلم .. گوش کن یه دقیقه ..


-نه تو گوش کن .. قول دادی بین حرفم نپری .. تو جوونی .. این حق توئه ...میدونم بخاطر دل من اینا رو میگی .. ازت هم ممنونم .. ولی ... ولی ...


-بس کن دختر ... گریه نکن ... باز تو بیکار شدی پاشدی رفتی دکتر ؟ مگه من بهت نگفته بودم که دیگه ...


-ببین ... اینا همش تعارفه ... وگرنه من که میدونم ته دلت چه خبره ... منم قول میدم زیاد معطلت نکنم .. همینم که این چند سال کنارم بودی بزرگواری کردی ... اینقدر که دادگاه نوبت بده .... من میرم دنبال زندگیم ...


-لا الاه الا الله ... یه دقیقه زبون به دهن بگیر دختر ... گریه نکن .. چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی ؟ گریه نکن .. جان من گریه نکن .. یه دقیقه گوش کن ... من .. من بخاطر بچه با تو ازدواج نکردم .. چند بار باید اینو بگم ؟ من تو رو دارم دیوونه .. میفهمی ؟ تو رو ... من باید کلی وقت بذارم که خودِ تو رو بزرگ کنم ... من خوشبختم دختر .. ما خوشبختیم .. نکن دیوونه .. نکن اینجوری با خودت ...


نمیدونم چقدر حرف زدم .. نمیدونم چقدر هق هق کردم .. نمیدونم من چی گفتم و اون چی گفت ...

فقط همینو میدونم که ...


وقتی بیدار شدم .. پیرهن آبیش پر از لکه های سیاه بود ... ریمل هم ریمل های قدیم ..

به روم لبخند زد و زمزمه کرد : خوب خوابیدی ؟ بهتری ؟ آروم شدی ؟ حالا برم چایی بیارم برات ؟ پسر پز دختر کٌشه ها ..


خندیدم .... از ته دل ...با همه وجود ...


-آره بیار ... گلوم خشک شده .. فقط کمرنگ باشه ها ..


خندید ..


-باشه ... باشه دیوونه .. راستی .. نگینم ؟


-جانم ؟


-یه چیزی بهت بگم دلخور نمیشی ؟


-نه .. بگو .. فقط نگو از من خوشگلتره که چشاتو از کاسه در میارم ..


-نه بابا .. نه .. از تو که خوشگلتر نیست .. فقط .. فقط میخواستم بگم که ... خیییییییلی خری !!


و این جمله ، زیباترین ، شیرین ترین ، دلنشین ترین و عاشقانه ترین جمله ای بود که تا به امروز از همسرم شنیدم...


.....


پ.ن : کنار هم موندیم .. مثل سالهای قبل .. اما نه .. خیلی نزدیکتر و صمیمی تر از سالهای قبل ..

و نه سال بعد از ازدواجمون ، در یک صبح سرد زمستونی ، خدای مهربون عروسک قشنگمون ، دختر گلمون رو بهمون داد ...

و پنج سال بعدش ، یه پسر شاد و شیرین و خواستنی ...

و من خدا رو شاکرم بخاطر داشتن همسری که مهربونه .. که بزرگواره .. که باوفاست .. که گذشت و دریادلیش بی انتهاست ...

و من .. خدا منو ببخشه ... خیلی اذیتش کردم .. خیلی .. امیدوارم ببخشه ...



برچسب: نویسنده: محمدجواد تاريخ: شنبه 3 تير 1391 ساعت: 15:02

صفحه بندی