یکی از همین شبهایی که من و علی هر دو روی مود شوخی و شیطنت هستیم :
من : علی ... میای جمله سازی ؟
علی : جمله سازی ؟ ها .. میام ..
- ها و کوفت .. بی تربیت ... باید بگی بعله میام ...
- اصلا حالا که اینطوره ، نععععع نمیام نعععععع نمیام ... ( صدای بز در میاره ) ..
- موهاتو میخوای شونه کنی ؟
- نععععع نمیخوام نعععععع نمیخوام ...
- حرف نباشه بچه ... باز دو زار تو رووت خندیدم ؟ با کلمه دریا یه جمله بساز ببینم ..
- دریا ؟ ( در حالیکه پاشده وسط هال بندری میرقصه ) دریا دریا دریا .. عشق مو دریا .. ساحل دریا .. قاتل گرما ... آخ ساحل دریا .. قاتل گرما ... مامان یه دستمال بده ببندم کمرم خوشگلتر برقصم ... هااااااااا وسطو پٌر کن .. بلرزون شونه رو .. آهااااااا .. دریا دریا دریا عشق مو دریاااااااااا ...
- این قرتی بازیا چیه بچه ؟ بشین زمین ... ادا در نیار ... یه جمله درست و حسابی بساز ...
- باشه .. بذار فکر کنم ... مممممم ... آهان ... شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حامل ..
- حامل چیه بچه ؟ هائل .. گردابی چنین هائل ...
- آهان از اون لحاظ .. خوب حالا .. شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل .. کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها ..
- چش نخوری بچه .. من گفتم با چی جمله بساز ؟
- با دریا ..
- خوب دریاش کو ؟
- خوب مادر ِ من توجه نمیکنی دیگه .. همه این اتفاقات کجا می افته ؟ کنار دریا دیگه ..تو بیابون که موج و گرداب و ساحل نیست که .. هست ؟
- تو آخرش هیچی نمیشی علی .. باور کن .... این خط ... اینم نشون ...
- مخلص ننه آغا ... کرتیم به مولا ...
- لوس نشو ... بی مزه ... یه جمله بساز با مادر .. اگه عرضه شو داری البته ...
- به به .. مادر .. سلطان غم ... همین ننه آغای خودمون دیگه ؟ چاکریم ...
- هه هه هه خندیدم ... مزه نریز .. زود باش ببینم ... با مادر یه جمله بساز ..
- آهان .. مادر .. مادر ... وایسا ... ممممم ... آهان ... دستم بگرفت و پا به پا برد .. تا شیوه راه رفتن آموخت ..
- منو مسخره کردی انچوچک ؟ مادرش کو ؟
- مادرش داره تو آشپزخونه غذا میپزه ( پهن شده وسط هال از خنده ریسه رفته ) ...
- کفر منو در نیار علی ... پا میشم میزنم پس کله ت ها ...
- آخ که خشم اژدها ت منو کشته مادر ... خوب بابا جان .. کی دست آدمو میگیره پا به پا میبره ؟ خوب مادر دیگه ... با جناق که دست آدمو نمیگیره راه ببره .. میبره ؟
- آخ آخ علی گفتی با جناق .. هیچ میدونی تو اگه با یه دختری ازدواج کنی که خواهر نداشته باشه ، خواهر زن نداری .. و در نتیجه باجناق هم نداری ؟
- ( در حالیکه با تاسف سر تکون میده ) آخخخخخ راست گفتی مامان ... تازه .. من که باجناق ندارم ندارم هیچ .. بچه هامم خاله ندارن ... آخی ... مادر مرده ها ...
- اوا .. چرا دختر مردمو نفرین میکنی بچه ؟ گناه داره بدبخت ..
- نه مامان .. هر چی فکرشو میکنم میبنیم به صلاح نیست .. برو به همش بزن ..
- چی به صلاح نیست ؟ چی چی رو بهم بزنم ؟
- ازدواج منو با این دختره .. همینی که خواهر نداره .. اگه با این ازدواج کنم اونوقت نه من باجناق دارم نه بچه هام خاله .. برو به همش بزن مادر ...
- نع .. نمیشه ... چشم انتظاره دختر مردم ...
- نترس طوری نمیشه .. فوقش اینم میزنه خودشو میکشه دیگه .. مثل اون هزارتای قبلی ...
- علی ؟ حالا ول کن دختر مردمو ... تو گرسنه ت نیست ؟
- آخ قربون زبونت مامان ... گل گفتی ... شام چی داریم ؟
- زهر مار داریم ... والا ... با این جمله سازیت ..
- دست گلت درد نکنه مادر .. به تو میگن یه مادر نمونه ...
- وایسا .. اگه با باران یه بیت قشنگ گفتی میرم یه شام خوشمزه برات میارم ...
- واقعا ؟ مثلا چی میاری ؟
- آره واقعا .. حالا تو یه بیت بگو ... قول میدم شامش خوشمزه باشه ..
- خوب .. وایسا فکر کنم .. فکر کنم ... باران .. آهاااااااااان ..( در حالیکه روی مبل ایستاده و کنترل تلویزیون رو هم مثل میکروفون گرفته جلوی دهنش و چشماشو هم بسته ) باران میبارد امشب .. دلم غم دارد امشب ... آرام جان خسته ... ره میسپارد امشب ... در نگاهم ...
- یعنی علی .. واقعا بی ذوقی .. واقعا بی استعدادی ... اصلا از شعر و شاعری هیچ بویی نبردی ..
- به .. اختیار دارین حاج خانوم ... اتفاقا من از بچگی یه حسی تو دلم بود که نه با چایی نبات رفع میشد و نه با دستشویی رفتن دفع ... بعدها که بزرگ شدم فهمیدم حس شاعریه ... شاعر شناس نیستی مادر من .. شاعر شناس نیستی ...
- علی ؟ دیشب تو آب نمک خوابیدی ؟ خیلی بانمک شدی امشب ...
- آخ مامان گفتی آب نمک ... هوس بلال کردم .. با آب نمک فراوون .. داریم ؟
- بلالشو نداریم .. ولی آب نمکشو داریم .. بیارم ؟
- یعنی بابام اگه کل جهانو میگشت محال بود زنی مثل تو گیرش بیاد .. دست رضا منتظمی رو از پشت بستی مامان ...
- رضا منتظمی نه بی سواد .. رزا منتظمی ..
- حالا رضا یا رزا چه فرقی تو شام ما داره ؟ .. گفتی شام چی داریم ؟
- زهر مار ..
- ای ول ... با نون یا با برنج ؟
- نه با نون نه با برنج .. خالی خالی ..
- خالی خالی ؟ حالا نمیشه بانون بانون ؟
- نخیرم نمیشه ... علی ؟ یه بیت شعر برات میخونم میتونی حفظش کنی ؟
- با اجازه بزرگترا بعله ..
- خوب .. گوش کن ... اینه : اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش / حریف خانه و گرمابه و گلستان باش ..
- این که خیلی آسونه مامان ... اوکی .. حفظ کردم ...
- آفرین بزغاله خودم ... حالا من این بیت رو میخونم ولی جای یکی از کلماتش خالیه ... تو با اون کلمه ای که جاش خالیه یه جمله قشنگ بساز ..
- ها ... خوبه دوست دارم .. بگو ..
- اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش / حریف خانه و (...) و گلستان باش .. حالا با کلمه ای که جاش خالیه یه جمله بساز ...
- ( همراه با قر و اطوار ) من و داداشم و بابام و عموووووم .. هفته ای دو روز میریم حمووووووم ...
- واقعا ؟ عافیت باشه پسرم .. صحت آب گرم ... ولی تو اصلا میدونی جای خالی چه کلمه ای بود ؟
- بعله که میدونم .. گرمابه بود ..
- خوب اینی که تو گفتی گرمابه نداشت که ...
- مامان خوابت میادها ... من میگم تو پاشو برو بخواب ... بابا شما قدیما میگفتین گرمابه .. ما میگیم حموم .. تازه سونا و جکوزی هم هست .. میشه گفت حریف خانه و سونا جکوزی و گلستان باش ... به روز شو مادر جان .. به روز شو یه کمی ...
- یعنی تو واقعا نابغه ای پسر ... برم یه گونی اسپند برات دود کنم ...
- خواهش میکنم ... مخلص ننه آغا ... من متعلق به همه مردمم ... زحمتت میشه ها ...
-راستی ... علی ؟ جانِ مامان یه سوال کنم درست جواب میدی ؟
- ( صاف نشسته رو مبل دستهاشو هم گذاشته رو زانوش ) یا خود ِ خدا ... بپرس ببینم چی میخوای بپرسی ...
- علی اگه خانمت اهل آرایش غلیظ بود ؟ اگه به شدت عاشق آرایش پر رنگ بود تو چیکار میکنی ؟ ( میدونم که علی به شدت از آرایش غلیظ بدش میاد ) ...
- همون دختره که خواهر نداره ؟
- حالا فرض کن همونه ..
- ای بابااااااااااا ... مامان مگه من نگفتم برو به همش بزن ؟
- گفتم که نمیشه .. گناه داره دختر مردم .. حالا اگه اهل آرایش غلیظ بود چیکار میکنی ؟
- غلطططط کرده دختره بی تربیت ... همچین میزنم تو دهنش که قلم پاش بشکنه .. من نمیخوام چشمم تو چشمش بیفته مامان .. پاشو بگو زود ساکشو ببنده بره خونه باباش ... دختره بی فرهنگ بی تربیت ...
- بره خونه باباش ؟ نع نمیشه .. دل بسته دختره طفلک ... نمیتونم دلشو بشکنم ..
- اوکی مامان جان ... اوکی ... پس حالا که اینطور شد واگذارت به امامزاده هوشنگ ..
- امامزاده هوشنگ ؟ امامزاده هوشنگ دیگه کیه ؟
- هوشنگ همکلاسیمه .... باباش امام جماعت محلشونه ... خودش میشه امامزاده دیگه ...
.....
و هر دو در حالیکه از خنده ریسه رفتیم ، میریم سمت آشپزخونه .. من برای تهیه و تدارک یه شام خوشمزه و علی برای اینکه مثل فندق بشینه رو کابینت و مزه بریزه ...
.....
علی کلاً توی غذا خوردن خیلی اطواریه ... مثلا تو کلم پلو ، کلم هاشو سوا میکنه .. تو لوبیا پلو ، لوبیاهاشو سوا میکنه .. تو سالاد گوجه فرنگی رو سوا میکنه .. خورشت بادمجون اگه داشته باشیم فقط گوشتش رو با برنج میخوره و لب به بادمجون نمیزنه ..
یه روز که نهار خورشت بادمجون داشتیم باز سر سفره علی در اومد که : وای بازم خورشت بادمجون داریم مامان ؟
- اگه اجازه بفرمایید البته .. لابد میخوای بگی من فقط گوشتشو میخورم و بادمجون دوست ندارم ...
- نه اتفاقا امروز گوشتشو هم نمیخورم ... میرم واسه خودم نیمرو درست کنم ..
- شما خیلی بیخود میکنی ... چشه غذای به این خوشمزگی ؟ نشنیدی شاعر گفته شکر نعمت نعمتت افزون کند ... کفر نعمت از کف ات بیرون کند ؟ خدا میگیره ازمون ها ... بخور بگو الهی شکر ... کلی زحمت کشیدم .. نیمرو هم بی نیمرو .. همینه که هست .. میخوری بخور .. نمیخوری هم خیلی بیجا میکنی نمیخوری ..
- به .. اصلا از شما انتظار نداشتم حاج خانوم .. شما که اهل شعر و شاعری هستی دیگه چرا ؟ همین شاعر خودتون فرموده گر تو نمیپسندی تغییر ده غذا را ...
- د وقتی میگم بی سوادی میگی چرا ... بچه جون منظور شاعر این غذا نبوده که .. یه قضای دیگه بوده .. قضا با قاف ...
- آهان ... غذا با قاف .. مثلا قورمه سبزی .. قیمه ...
- دیوانه ... مجنون ... این غذاها نه ... یه قضای دیگه ... نه این غذاهایی که میخوریم ...
- آهان .. گرفتم مامان .. منظور شاعر فست فود بوده ... یعنی شعر رو باید به روز کنیم ... زمان شاعر فست فود نبوده ... اما چون مثل من باهوش بوده یه جورایی پیش بینی کرده که در آینده فست فود میاد ... بالاخره هر کی غذای سنتی دوست نداره میتونه فست فود بخوره ... زنگ بزنم پیتزا بیارن برام ؟ شاعر خودش گفته ... اگه هم مخالفت کنی میفهمم که اصلا حافظو دوست نداری ...
......
میدونم ... میدونم ممکنه اینا رو که میخونید با خودتون بگید آخه اینا کجاش خنده داره ؟
ولی خداییش باید تو صحنه باشید و ببینید ..
آخه شما که رقص بندری شاپسر منو ندیدین که .. دیدین ؟
برچسب:
نویسنده: محمدجواد