مصرع اول ز حافظ ، باقی شعر از نگین
مرحبا ، احسنت ، به به ، جانمی ، صد آفرین !
...........
"سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی"
خطاب آمد : چه میخواهی ؟ در عرش ِ مرا کندی !
خدایا وضع ملت سخت ناجور است و جانفرسا
بیا سامان بده مارا به تدبیریّ و ترفندی
خدا لبخند زد : نزدیکتر شو تا ببینم من
که از اهل کجایی ؟ از بخارا یا سمرقندی ؟
بگفتم : اهل ایرانم .. همان ایران بی صاحب
خدا گفت : آآآآآه ... از ایران ؟ عزیزم خوشه ی چندی ؟!
خدایا خوشه را ول کن .. فقط لطفاً بگو با من
چرا یکباره ایران را ز چشم خویش افکندی ؟
یکی بر مصدر کار است ، اسمش را نمیدانم !
که سوتی میدهد بسیار و هر دم میزند گندی
چنان گندی که بویش را توان نبوَد که پوشانَد
گلاب قمصر کاشان ، گلاب ناب میمندی
ز ترس گشت ار.شا.دش به زیر چادرند اکنون
سیه چشمان رٌم ، حتی پری رویان تایلندی !
نصیبی از جهان دیگر نباشد خلق را ، غیر از
فلاکت ، فقر ، بیکاری ، اسارت ، درد ، دربندی
به ایران یک نفر تنها ز وضع و حال خرسند است
که آنهم نام فامیلش بوَد آقای خرسندی !
خلایق جملگی گــٌشنه ، به خون یکدگر تشنه
چنین وضعیتی ، یارب ، به حال خلق ، بپسندی ؟
نگاهش کردم و او هم نگاهم کرد ، یک جوری
که گوئی خواند دردی را ، پدر ، از چشم فرزندی
کمی ساکت نگاهم کرد ، چیزی در نگاهش بود
که غمگین بود و پنهان مینمودش با هنرمندی
ولی ناگه چنان خندید ، من جا خوردم و گفتم :
مگر جوک گفته ام یارب ؟ که غش غش غش تو میخندی ؟!
خدا خندید ، من خندیدم و .. کل ّ فلک خندید
خدا خندید چون گلها ، من عین بزبز قندی !!
ملائک ، من ، خدا ، با هم ، زمانی ، سخت خندیدیم
صدای خنده مان میرفت تا gate کمربندی* !!
پس از آن ، خنده اش را خورد و سر در گوش من بنهاد
و حرفی زد که بر لبهای من بنشاند لبخندی :
اگر تا سال دیگر برنچیدم دودمانش را
تو شک کن بر من و بر زور بازوی خداوندی !
سپس دستور داد آن دم ، یکی از آن ملائک را :
نگین را همرهی کن تا زمین ، سرکار ازقندی !!
* از عرش تا زمین یه جاده کمربندی هست که ابتداش یه gate و نگهبانی داره که آدم از این جاده سریعتر به زمین میرسه و چراغ قرمز و سرعت گیر و اینا نداره ... من و سرکار ازقندی از همون راه اومدیم زمین !
......
پ.ن : مدتی بود دور افتاده بودیم از شعر .. حال آمد جگرمان !
برچسب:
نویسنده: محمدجواد