+فرهاد که جوش شیرین میزد روزی وبیستون میکند به تبع آن ، روزگاری بود کهلباس ارشاد بر تن کرده بود و البته از بد حادثه گاه لباسهای شخصی میپوشید، روزی درگردنه های بیستون خسرو را خفت کرد و گفت این چه وضع گیسوانست ای نابکار، خسرو کهتازه موهایش را گلت کرده بود و بر سر کلاهی نهاده بود و زلف را پریشان از لبه هایکلاه به بیرون خرامانده بود، گفت مگر چه شده است گیسوان ما را ، گفت مگرخبر نداریوزارت فرهنگمان مدل موی مورد تایید دولت تصویب نموده...
که کی سرخواهد آمد ترشرویی
که مردم گرچه نیشی باز دارند
صدایی بس طنین انداز دارند
ز حرف رند ما محمود برآشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت
اگر دردیده محمود نشینی
به جز گل غیر بلبل تو نبینی
تو کی دانی سیاست بهر چون است
بگفتا این دلم از آن به خون است
سیاست را معافم کن به جدت
ولی جان همان جدت یه مدت
تفکر کن به این ارشاد و فرهنگ
به ژرفای رداهای بسی تنگ
ردا و چادرو آرایش و مو
لباس شخصی و خط و دو ابرو
دگر موی پسرها را چه گیریست؟
نمیدانی که این عین اسیریست؟
و محمود رو به او کرد و به لبخند
ز شعر پارسی دادش کمی پند
تو قد بینی و محمود جلوه ناز
تو چشم و او نگاه ناوک انداز
تو مو بینی و محمود پیچش مو
تو ابرو، او اشارتهای ابرو
دل محمود از این نیش تو خونست
تو مو بینی و من ژل را که چونست
خلاصه آخرش آن رند درویش
سرایش شد دژ مردان پر ریش
گشایند بهر او پپسی و فانتا
ندارد فایده عجز و تمنا.
برچسب:
نویسنده: محمدجواد