اهل استانیم، روزگاری بودیم، روزگاری هستیم
اهل استانی که، همه اش دود و وزارتخانست
همه اش برج و سفارتخانست
همه از صبح الی شب بدوند
پی یک لقمه نان، سنگکی یا باگت، فانتزی یا تافتون
پی یک سانتافه، یا که لاستیک پراید، یا که لیتری بنزین
همه اما بدوند
یکی با اسنیکرز
دیگری با گیوه
یا که با دمپایی
پابرهنه شاید
همه اما بدوند
...
ادامه دارد...
برچسب:
نویسنده: محمدجواد