:: رئیس سازمان بهزیستی گفت: طرح آموزش زندگی در خانوادهها در سازمان بهزیستی کلید خورده است.
روز- داخلی- كلاس آموزش زندگی در خانوادهمرد اول: حالا چی میخوان یاد بدهند بهمون؟
زن اول: نمیدونم والا! رو در كلاس كه نوشته بود «آموزش زندگی در خانوادهها»
مرد اول: یعنی چی؟ یعنی به من یاد میدن كه چطوری توی خانوادههام زندگی كنم؟
زن اول: بله بله؟ چی شد؟ چشمم روشن؟! خانوادهها؟ مگه تو چند تا خانواده داری و من خبر ندارم؟
مرد اول: ای خداااا! باز شروع كردی؟ باباجون! من از همین ازدواجم این قدر...
زن اول: هان؟ چی؟ از همین ازدواجت اینقدر چی؟
مرد اول: از همین ازدواجم اینقدر راضیام كه اصلا به ازدواج مجدد فكر نمیكنم؟
زن اول: واقعاً؟
مرد اول: آره بابا! جون تو!
زن اول: تو خیلی خوبی! اصلاً به نظر من وقتی من و تو اینقدر با هم خوبیم لازم نیست وقتمون را با این كلاسها تلف كنیم. نه؟
مرد اول: ای خدا پدرتو بیامرزه! پاشو بریم.
مرد دوم: این زن و شوهره كجا دارند میرن؟
زن دوم: من از كجا بدونم؟
مرد دوم: تو از كجا بدونی؟ تو داشتی همه حرفاشون را گوش میكردی!
زن دوم: من؟!! وا! من كه داشتم به حرفهای تو گوش میكردم!
مرد دوم: ئه؟! اگه راست میگی داشتم چی میگفتم؟!
زن دوم: داشتی میگفتی میخوای برای سالگرد ازدواجمون اون انگشتر برلیانه را برام بخری.
مرد دوم: من اینو میگفتم؟؟
زن دوم: نمیگفتی؟ هان؟ نمیگفتی؟ یعنی میخوای اون انگشتر را برام نخری؟
مرد دوم: نه! نه!
زن دوم: نه؟! نه؟!
مرد دوم: ای بابا! نه یعنی آره!
زن دوم: تو خیلی شوهر خوبی هستی! میدونستی؟
مرد دوم: آره میدونستم.
زن دوم: خب؟ همین؟!
مرد دوم: آهان! بازم هست یعنی؟ خب بگو؛ میشنوم. شوهر خوبی هستم و؟
زن دوم: واقعا كه!
مرد دوم: شوهر خوبی و واقعا كه هستم؟
زن دوم: نخیرم! من این همه از تو تعریف كردم! زورت میاد یه كلمه از من تعریف كنی؟!
مرد دوم: ای بابا! خانووووم! شما كه میدونی تعریف كردن از شما توی یه كلمه دو كلمه خلاصه نمیشه و باید براش صفحهها نوشت و ...
زن دوم: خب خوبه! پاشو بریم!
مرد دوم: كجا بریم؟
زن دوم: بریم دیگه! مگه ما چیمون از اون زن و شوهره كمتره؟ اون خانمه به شوهرش گفت ما اینقدر خوشبختیم كه اصلاً احتیاج به این كلاسها نداریم؛ من و تو هم نیازی به این قرتی بازیها نداریم. تو تا وقتی همینطور باشی و خوب باشی، من ازت راضیام!
مرد دوم: ای جان! بریم تا مسابقه فوتبال شروع نشده برسیم خونه!
زن دوم: نه دیگه نشد! اول انگشتر، بعد خونه و مسابقه فوتبال! نگران نباش به نیمه دومش میرسی!
مرد سوم: خانم پس چرا این كلاس شروع نمیشه؟
زن سوم: نمیدونم والا!
مرد سوم: همه هم كه دارند میرن! نكنه كلاس تشكیل نمیشه؟
زن سوم: میگم بیا یه كاری كنیم.
مرد سوم: من و تو كه توی خونه وقت كافی برای حرف زدن نداریم و همش تا دو كلام میآییم با هم حرف بزنیم تهش دعوامون میشه. بیا وقتایی كه میآییم اینجا، تا میاد كلاس شروع شه، بشینیم و در مورد مشكلاتمون حرف بزنیم. من بهت قول میدم دو جلسه نشده، همش حل بشه.
زن سوم: باشه. خب از كجا شروع كنم؟
پ ن:منتشر شده در صفحه طنز هفتهنامه «یكشنبه»مورخ یكشنبه 11 دی 1390
برچسب:
نویسنده: محمدجواد
تاريخ: شنبه
3 تير
1391 ساعت: 15:04