خانه دوست كجاست ؟ - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:29
خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوارآسمان مكثي كرد رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيدو به انگشت نشان داد سپيداري و گفتنرسيده به درختكوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر استو در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي استمي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر مي آردپس به سمت گل تن...
آنچه اتفاق افتاد - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:28
http://derazleng1.wordpress.com/
705 - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:28
آدم ها باید حرفی برای زدن داشته باشند وگرنه صفحه ی سفیدی می شوند که تا مدت ها خالی از کلمه است و حرفش نمی آید.مثلِ همین حالا که شده ام قابِ عکسی که نگاهش ثابت است و دارد لبخند می زند.+ بیشترِ حرف هایم را اینجا می زنم. به امیدِ آنکه روزی همه شان، برگ برگِ کتابم باشند!
704 - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:28
امروز، رفته بودم پیش فال.گیر. دیشب خواب خوبی نداشتم. مدام فکر می کردم ساعت از نه گذشته است و من دیر به محل قرار می رسم. ساعت، هفت بود که بیدار شدم. سرم سنگین بود. همه خواب بودند و نمی خواستم برای اینکه چیزی بخورم، صدایی تولید کنم. درِ یخچال را باز نکردم. ماشین را که استارت زدم، چیزی توی دلم تکان خور...
702 - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:28
داشت با لبخند می گفت که " اینجا را امضا کن. انگشت بزن. تاریخ را فراموش نکن. امروز چهاردهم فروردین است. اشتباها ننویسی نود "همه چیز با آرامش شروع شد. کار دولتی، شاید اولین دستاورد مهم امسالم هست. بی صبرانه منتظرم خواسته های بعدی م، جوانه بزنند، رشد کنند و بپیچند دورم و شکوفه بزنند.
701 - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:28
امسال را با صدای ثانیه شمارِ مردم، در حافظیه آغاز کردم. دوربین دستم بود و نگاهم به آرامگاه حافظ خیره مانده بود و گوش هایم صدای خنده و شمارش ثانیه ها را می شنید و بعد، همه شروع کردند به جیغ زدن و خندیدن و رقصیدن. زیبا ترین آغاز، برای امسال بود. زیباترین آغاز ها را برایتان آرزو می کنم.
700 - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:28
فکر می کنم خدا من را می شناخت که پسر نشدم. چون احتمالا می رفتم حوزه علمیه درس می خواندم و بعد به طریقی خودم را بالا بالاها می رساندم و بعد شروع می کردم به امر کردن و امر کردن. یک کتاب می نوشتم که پر باشد از فلان چیز و فلان چیز و فلان چیز که حرام هستند و دست ِ آخر، خانه تکانی را حرام اندر حرام اعلام ...
699 - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:28
امروز نمی توان چیزی ننوشت. امروز اگر چیزی ننویسیم، مقصریم.بعد از مدت ها می توان شاد بود و تبریک گفت. نه برای اتفاقاتی که هر سال رخ می دهند، بلکه برای اتفاقی که احتمال رخ دادنش، برای ما همیشه رویا بوده. اصغر فرهادی، جایزه های زیادی برای آخرین فیلمش " جدایی نادر از سیمین " دریافت کرد، اما اسکار، فرای ...
698 - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:28
آب از روی شانه ام به زمین می خورد و می شکست. داشت خستگی م را می شست. آرام و نم نم. بی حرکت ایستاده بودم، چشم هایم بسته بود و داشتم به بوی خوب ِ لیمو فکر می کردم که همه ی حمام را گرفته بود. بوی لیمو و هُرم نفس هایم و گرمی آب، انگار داشت تک به تک، ثانیه به ثانیه ی دردهایم را می شست. از حمام که بیرون آ...
697 - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:28
یک وقت هایی فقط باید نوشت. مهم خوانده شدن و نشدن نیست. مهم همه ی حس ِ تخلیه ای است که قرار است بعد از نوشتن، به آن دست یافت. درست مثل ِ حضور ِ لحظه ای یک آدم، که همه ی تو را تخلیه می کند و باعثِ خیلی افکاری می شوند که شاید ماهیت شان کاملا بادی است.روزهای خوبی بود و نبود. بعضی هایشان حتی خیلی خوب بود...
696 - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:28
بعضی وقت ها پرده را باید کنار زد. ایستاد. زل زد به بالا و با خدا درد و دل کرد. خدا همه جا هست اما جایش همیشه آن بالاست. در جایی که هیچ کس نیست که مزاحمش بشود و هیچ کسی که نیست که وقتی داری درد و دل می کنی، بشنود! خدا آن بالاست.فقط شش سالم بود. اولین گناه بزرگ ِ بچگی و بعد ...نمی دانم دیشب، ساعت 8:15...
695 - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:28
اتفاقات ِ خوب نم نم از راه می رسند. دانه دانه. اما اتفاقات بد - مخصوصاً بیماری - با هم و حتی گاهی اوقات با عجله سر باز می کنند. خانواده ی من و خودم این روزها داریم استرس ِ زیادی را تحمل می کنیم. من برای شغل و تحصیلم استرس دارم و خانواده برای مریضی ِ آنی ِ بابا و مشکلات ِ چند ساله ای که همشان از اعتم...
همین پریروزاااا - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:27
سوال عربی این بوده : ترجمه کنید= "رزمندگان اسلام تکبیرگویان به سوي ميدان نبرد رهسپار ميشوند."دستشو گرفته بالا ، منو تیلیک تیلیک از اینور سالن کشونده اونور سالن و پرسیده : توی این سوال "رزمنده " به کسی که تو جبهه شهید شده میگن یا اونی که هنوز شهید نشده ؟!!خانمی کردم که نخندیدم و براش توضیح دادم که :"...
معرفی کتاب14/ "قله ها و دره ها " - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:27
با بعضی کتابها مثل بعضی آدمها نمی توانم ارتباط برقرار کنم ، مثلا کتاب "چه کسی پنیر مرا جا به کرد" کتابی بود که چندسال پیش خواندم ولی موشهای قهرمان کتاب بیشتر روح و روانم را بهم ریخت ، چون نمی دانستم کدام یکی از آن دو موش هستم و بدتر اینکه بیشتر تمایل داشتم موش فراموش کار قصه باشم تا موش فهمیده و ......
بهاری بودن - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:27
گفتم: سلام، میشه لطفا از زیر برگا بیایید بیرون ازتون عکس بگیرم ؟ div>
حتی بی دلیل هم دویده ام - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:27
در بهمان کتاب در مورد ترس میخوانم "" اگر شما در وسط جاده باشید و راننده اتوبوسی بوق بزند و شما فرار کنید کاری عادی و طبیعی کرده اید ، شما ترسیده اید و این ترس عادیست ولی اگر ماشینی در جاده نباشد و شما همچنان بدوید پس مشکل دارید."" واقعیت اینست که من در جاده های زندگی از ترس آمدن ماشینهای احتمالی همی...
الهییی به آرزوی دلتون برسید - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:27
از پس روزهای گذشته و مدت زمانی که بر اساس قرارداد نامش را یکسال گذاشته اند ، از پس همه آن اشکها ، خنده ها ، اضطرابها ، غصه ها٬ کینه ها ٬شادیها و روزهایی که گاهی طاقتم را طاق و قرارم بی قرار شد از سختی و هوار مشکلاتی که هست و ندیدشان می گیرم و .... من مانده ام و احساس این لحظه :خدای من ، یا رب ، ای ک...
تبلد و عید شما مبارک - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:27
دلگرمی و یک آسمان صافاحساسی از آرامش خیال اگر ..تولدت مبارک دوست خوبم برایت بهترین ها را آرزو میکنم تااا همیشه
وقتی کم بیارم ، می میرم - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:27
آخر شبه که پسرکوچولو با نگرانی توی گوشم میگه : اگه تو پیر بشی چی ؟ اگه بمیری ؟ فکر می کنم که پیر شدن به سفیدی مو یا به افتادن خطها و چروکهای صورت نیست، آدمی ممکنه همه موهاش سفید بشه ولی هنوز دلش جوان باشه ، اصلا انگاری دست خود آدمه که چه وقت پیر بشه و حتی چقد پیر بشه و برای همینه که باید حواسمون به ...
هفت سین / پست تکراری - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 14:27
درو باز می کنه و با شوق داد میزنه : ماااااااااماااان دیگه چی بیارم ؟ مادرنگاهی به سفره میندازه : خب ، سیب . سرکه و سکه میشه چند تا ؟ - میشه 3 تا .- آیینه و گز و قرآنم من میارم میذارم ٬دیگه همه چی تکمیله .- ااااا این که نمیشه هفت سین . ماهی هم که نخریدی ، اون دامن قرمزرو هم که نخریدی ،همش هم میگی کار...